ایمان آئین کاتولیک
20 بازدید
تاریخ ارائه : 1/21/2014 11:19:00 AM
موضوع: ادیان و مذاهب

ایمان آئین کاتولیک

غلبه اى كه دنيا را مغلوب ساخته است، ايمان ماست.(1) تجربه "كاتوليك بودن" با التزام به ايمان آغاز مى شود. تا زمانى كه براى شخص كاتوليك فهمى دقيق از اركان، پيش فرض ها و الزامات ايمان حاصل نيايد او نمى تواند از نگرش ها يا رابطه بى نظير او باكليسايى كه عضوفعال آن است، فهمِ همه جانبه اى داشته باشد. پاسخ شخص كاتوليك به كلمه خدا ـ انكشاف خدا در طبيعت، در مسيح و در كليسا ـ فعل مكمّل ايمان است. مؤمن وحى خدارا هرجا بيابد، ازروى ايمان قبول مى كند.ايمان باعث مى شود كه او نسبت به حقيقت ديدى باز داشته باشد و اين نوعى اعتماد است كه دست آوردهاى زيادى براى تجربه كاتوليكى دربردارد. ضرورت ايمان: كتاب مقدسپس به ايشان گفت: در تمام عالم برويد و جميع خلايق را به انجيل موعظه كنيد.هركه ايمان آورَد و تعميد يابد نجات يابد اما هركه ايمان نياورد، بر او حكم خواهد شد.(2)پس به توما گفت: انگشت خود را به اين جا بياور و دست هاى مرا ببين و دست خود را بياور و بر پهلوى من بگذار و بى ايمان مباش، بلكه ايمان دار.توما در جواب گفت: اى خداوند من.عيسى گفت: اى توما بعد از ديدنم ايمان آوردى. خوشابه حال آنان كه نديده ايمان آوردند.(3)زيرا كه از انجيل مسيح عار ندارم، چون كه قوت خداست براى نجات هركس كه ايمان آورد. اول يهود و پس يونانى.كه در آن عدالت خدا مكشوف مى شود، از ايمان تا ايمان، چنان كه مكتوب است كه عادل به ايمان زيست خواهد نمود.(4)زيرا همين است محبت خدا كه احكام اورا نگاه داريم و احكام او گران نيست.زيرا آنچه از خدا مولود شده است بر دنيا غلبه مى يابد و غلبه اى كه دنيا را مغلوب ساخته ايمان ماست. كيست آن كه بردنيا غلبه يابد، جزآن كه ايمان دارد كه عيسى پسرخدا است؟(5) عادل شمرده شدن[1] به واسطه ايمان:شوراى ترنتانسان ها وقتى با فيض الهى ترغيب و يارى شوند، به خود عدالت (يعنى حالت فيض) متمايل مى شوند و از آنجا كه از راه شنيدن ايمان را درمى يابند، آزادانه به سوى خدا مى روند، و به درستىِ آنچه وحى شده و وعده داده شده است، ايمان مى آورند... . زيرا وقتى رسول مى گويد كه انسان با ايمان و نيز با عطيه رايگانِ خدا عادل شمرده مى شود، اين سخنان را بايد به همان معنايى فهميد كه موافقت دائمىِ كليساى كاتوليك به آن تعلّق گرفته است، يعنى به ما گفته شده ما به واسطه ايمان عادل شمرده مى شويم، چون ايمان آغاز نجات انسان و بنيان و ريشه همه عادل شمردن هايى است كه بدون آن، خشنودى خدا و مصاحبت با فرزندان او ممكن نمى شود.(6)پاداش ايمان: قدّيس آگوستينخدا به دليل خيرهايى كه تنها بر اساس ايمان عطا خواهد كرد و به دليل شرورى كه تنها بر شيطان تحميل خواهد شد و به اين دليل كه هر دو (خير و شر) در آخرالزمان آشكار خواهند شد، مى خواهد كه ما به او ايمان آوريم، زيرا پاداش ايمان و در واقع، نام ايمان در كجاست، اگر بخواهى هم اكنون ايمانى را كه خود دارى، مشاهده كنى؟ بنابراين، نبايد مشاهده كنى تا ايمان بياورى، بلكه بايد ايمان بياورى تا مشاهده كنى. مادامى كه مشاهده نمى كنى، ايمان بياور، مبادا وقتى كه مشاهده كردى خجالت زده شوى. بنابراين، ما ايمان داريم، در حالى كه زمان ايمان گذشته است تا اين كه زمان ديدن فرا رسد...مادامى كه به آنچه مشاهده نمى كنيم باور داريم با ايمان قدم مى زنيم، اما هنگامى كه چهره او را در مقابل خود مشاهده مى كنيم ( آن طور كه واقعاً هست) آن زمان، هنگام بصيرتِ  ماست.(7)ايمان صحيح آغاز نوعى حيات طيبه است و حيات جاودانه نيز در گرو اين ايمان است. اكنون ايمان است كه تو را به آنچه نمى توانى ببينى معتقد مى سازد و پاداش اين ايمان ديدن چيزى است كه باور دارى.بنابراين، در زمان ايمان، مانند زمانِ بذرافشانى، مباد كه دچار ضعف شوى. تا آخر نگذار ضعيف شوى، بلكه ثابت قدم بمان تا آن بذرى را كه افشانده اى جمع آورى كنى.(8)ايمان در كاربرد عادى و در سنّت الهياتى، فلسفى و در متون مقدس معانى متعدّدى دارد. زبان پر از چنين جملاتى است: "به من ايمان داشته باش"، "با ايمان كامل"، "ايمان را حفظ كن"، "به دليل ايمان، به آن پايبند باش". در همه اين كاربردها نوعى اعتماد،طرفدارى و وفادارى وجود دارد كه پذيرش نوعى مسؤليت را ايجاب مى كند.ايمان بايد حاوى نوعى پاسخ يا تسليم باشد كه انگيزه آن نوعى ارزشِ شناخته شده است كه به عنوان ضمانت در شخص ديگرى در نظر گرفته مى شود. به اين معنا ايمان دينى پاسخى است به خدا كه مبتنى بر اعتماد به خداست.به معناى گسترده تر، ايمانِ دينى پاسخ كلىِ شخص انسان به خداست. ايمان در اين معناى وسيع تر به آسانى با تفسير ايمان در سنت پروتستان يكى مى شود. در سنت كاتوليك رابطه پاسخ كلى به هيچ وجه ناديده گرفته نمى شود، اما آن رابطه، تركيبى است از ابعاد قابل تمايز ايمان، اميد و محبت. از نظر آيين كاتوليك،ايمان پاسخى است كاملا شخصى به خدا به عنوان وحى كننده، و قبول حقيقت به اين عنوان است كه امر وحى شده، مبتنى بر اعتماد به وحى كننده است.ايمان ظاهراً يك عمل عقلانى است، اما ريشه در شخص دارد و در نهايت، با اراده انسان برانگيخته مى شود.از نظر آيين كاتوليك، تمايز ايمان از ارتباط كاملا شخصى به معناى تجزيه آن نيست.پس، از نظر يك شخص كاتوليك، ايمانْ تصديق عقلانى و آزادانه قضايايى است كه از طرف خدا وحى شده اند،تصديقى كه با خطاناپذيرىِ مطلق اعتبار شهادت الهى برانگيخته مى شود.من به صدق اين امر باور دارم نه به دليل اين كه آن را با عقل يا تجربه مستقيم مشاهده كرده ام، بلكه به اين دليل كه خدا به من مى گويد كه آن امر چنين است، و خدا يك مرجع مطلقاً خطاناپذير است كه نه فريب مى دهد و نه فريب مى خورد.در ابتدا اين معناى ايمان شبيه عملى انسانى است كه عقلانيتِ آن نسبتاً ضعيف به نظر مى آيد; يعنى ظاهراً فريادى است از تسليم كامل خود; ايمان از ديدگاه مصلحان پروتستان چنين مى باشد. با بررسى دقيق تر عمل ايمان و تحقق آن كه در بافت كلىِ حيات شخصى واقع مى شود و از غلبه آن بر همه عواملى كه ممكن است شخص را از پاى بندى به خدا دور كند، آشكار مى شود كه ايمانْ يك مرحله يا نقطه اى دقيق در تغيير كامل و خارق العاده انسان، و نيز تبعيت قلب اوست از آنچه خدا مى گويد، كه به هيچ وجه عملى بدون عاطفه و احساس نيست. ايمان: قديس پولسپس ايمانْ اعتماد بر چيزهاى اميد داشته شده است و برهان چيزهاى ناديده، زيرا كه به اين براى قدما شهادت داده شد. به ايمان فهميده ايم كه عالم به كلمه خدا مرتب گرديد، حتى آن كه چيزهاى ديدنى از چيزهاى ناديدنى ساخته شد...، ليكن بدون ايمان تحصيل رضامندىِ او محال است، زيرا هركه تقرب به خدا جويد لازم است كه ايمان آورد بر اين كه او هست و جويندگان خود را جزا مى دهد.(9) ايمان: شوراى واتيكانچون انسان كاملا به خدا، خداوند و خالق خود وابسته است و عقلِ مخلوق مطلقاً در معرض حقيقت نامخلوق واقع مى شود، لذا ما مقيد مى شويم به اين كه با ايمان به وحى او و اطاعت كامل از اراده و عقل خود، تسليم خدا شويم. كليساى كاتوليك تعليم مى دهد كه اين ايمان كه آغاز نجات انسان است، فضيلتى فوق طبيعى است كه با الهام و فيض خدا تقويت شده است. ما معتقديم به اين كه امورى را كه او وحى كرده است، صادقند، نه به دليل اين كه نورِ عقل طبيعى، حقيقت باطنىِ آنها را به وضوح درك كرده است، بلكه به دليل مرجعيت خود خدا كه آنها را وحى مى كند، و هرگز فريب نمى دهد و فريب نمى خورد، زيرا ايمان، آن طور كه پولس رسول بر آن شهادت مى دهد، گوهر چيزهايى است كه بايد در آرزوى آنها باشيم و هم برهانِ چيزهاى ناديدنى است.با اين حال، براى اين كه اطاعت از ايمانِ ما با عقل سازگار باشد، خدا اراده كرد كه دلايل بيرونىِ وحى او با كمك و يارى درونىِ روح القدس و با عقل و واقعيات الهى، به ويژه با معجزات و پيشگويى هايى كه دلايل بسيار روشنى براى وحى الهىِ او هستند و عقلِ همه انسان ها آنها را قبول دارد، (آن طور كه قدرت مطلق و معرفت نامتناهى خدا را آشكار مى سازند)، پيوند يابند. به علاوه،هم موسى، هم انبيا و هم به نحو خاص تر خداوندِ ما، عيسى مسيح، بسيارى از پيشگويى ها و معجزاتِ بسيار واضح را نشان دادند.هر چند تصديق ايمان به هيچ وجه عمل كوركورانه ذهن نيست، بااين حال، هيچ كس نمى تواند تعاليم انجيل را بدون روشن گرى و الهام بخشىِ روح القدس كه شيرينىِ تصديق و اعتقاد به حقيقت را به همه انسان ها مى بخشد، تصديق كند، چنان كه اين تصديق لازمه رستگارى است. ايمان فى نفسه، حتى وقتى كه با محبت همراه نيست(رساله به غلاطيان، 5:6) عطيه اى است از خدا، و عمل ايمان نيز كارى است مربوط به رستگارى كه به واسطه آن، انسان آزادانه و با تصديق و مشاركت با فيض او خود را تسليم خدا مى كند، در حالى كه مى تواند در برابر فيض مقاومت كند. به علاوه، همه امورى كه در ايمان كاتوليك و الهى بايد به آنها ايمان داشت، به صورت مكتوب يا شفاهى، در كلام خدا آمده است. كليسا نيز با حكم قطعى يا با تعاليم عمومى و روزمره خود به عنوان وحى الهى آنها را موضوع اعتقاد قرار مى دهد. چون بدون ايمان خشنود ساختن خدا و به دست آوردن دوستىِ فرزندان او امكان ندارد، لذا بدون ايمان هرگز كسى به رستگارى نرسيده است و هيچ كس به حيات ابدى نمى رسد، مگر اين كه تا آخر، ايمان را حفظ كند (متى، 10:22). براى اين كه بتوانيم ايمان حقيقى را با آغوش باز بپذيريم و پيوسته آن را حفظ كنيم،خدا به واسطه تنها پسرش كليسا را بنيان گذاشته و نشانه هاى بسيار آشكارى براى اين نهاد قرار داده است كه همه انسان ها بتوانند آن را به عنوان حافظ و معلم كلام وحيانىِ خدا بشناسند، زيرا همه نشانه هاى عالى و متعددى كه به صورتى الهى براى اعتبار آشكار ايمان مسيحى وضع شده اند، تنها به كليساى كاتوليك مربوطند، به ويژه، خود كليسا به دليل توسعه اعجاب انگيز، تقدس فوق العاده، سودمندى پايان ناپذير در همه امور، وحدت كاتوليكى و ثبات تزلزل ناپذير خود محركى ابدى و مهم براى اعتبار خود و گواهى ابطال ناپذيرى براى رسالت الهى خويش است.(10) محرك ايمانچنان كه بيان كرديم، ايمان عبارت است ازقبول صدق آنچه خدا وحى كرده، صرفاً بدين دليل كه خدا آن را وحى كرده است. بنابراين، ايمان بر انگيزه قابل اطمينان بودنِ مطلق شهادت وحيانى مبتنى است; مانند هرتصديقِ مبتنى برمرجعيت، ايمان نيز مانند مرجع خود نيكوست. پس اگرمرجعيت خدا اثبات شود، عمل ايمان به هيچوجه عقل انسانى را نقض نمى كند. براى اثبات اين امر، بايد هم وجود اين مرجع و هم قابل اعتماد بودنِ آن همراه با اين واقعيت كه او سخن گفته يا حقيقتى را وحى كرده است، ثابت شود.محرك ايمان در آنچه علماى الهيات آن را "مقدمات ايمان "يا" انگيزه هاى صدق" مى نامند، محقق مى شود. اين مقدمات گزاره هايى هستند كه قبل از اين كه چيزى بر اساس مرجعيت الهى به عنوان واقعيت پذيرفته شود،اقتضاى تصديق را دارند. اگر اين گزاره ها عقلا قابل قبول باشند، پس عقل هر آنچه را عقلا مستلزم تصديق ايمان است، در خود دارد. چنان كه ملاحظه خواهيم كرد، از آن جا كه از نظر كاتوليك ها ايمان در تجربه كليسا محقق مى شود لذا انگيزه هاى صدق توجيه پذيرند، همان طور كه نقش كليسا در ايمان نيز موجه است. مى توانيم انگيزه هاى صدق را به اختصار به شرح ذيل بيان كنيم:خدايى وجود دارد كه شخصوار، عالم مطلق، خيرمطلق و حقيقت محض است. عيسى مسيح ادعاى خدايى داشت. او الوهيت خود را ثابت كرد و كليسا را بنيان گذاشت و تعاليم خويش را به كليساى خود منتقل كرد و آن را از خطا در امان داشت. انسان وظيفه اى عقلى دارد تا به آنچه كليساى مسيح به عنوان حقيقت وحيانىِ خدا مى آموزد، ايمان آورد. اين گزاره ها وجود، مرجعيت و محل وحى كننده را ثابت مى كنند. يك شخص كاتوليك اين گزاره ها را بر اساس مرجعيت كليسا قبول نمى كند، زيرا در اين صورت، گرفتار مغالطه "دورباطل" مى شود. اين گزاره ها اعتقاداتى عقلانى هستند كه بر اساس آنها انسان انگيزه ايمان خويش، مرجعيت خدا و مرجعيت كليساى او را اثبات مى كند.براى اثبات يك مرجعيت، انسان بايد دو ويژگى شاهد را بررسى كند: يكى معرفت ـ اين احتمال كه شاهد در حوزه اى كه سخن مى گويد، معرفت داشته باشد ـ و ديگرى صداقت ـ ويژگى اخلاقى شاهدبايد به نحوى باشد كه احتمال اين كه مخاطبان خود را فريب دهد، بسيار ضعيف باشد. علماى الهيات مى گويند كه يك شاهد بايد عالم[3] باشد، قاعده سنتى ايمان مى گويد كه خدا نه فريب مى دهد و نه فريب مى خورد. بنابراين، براى اثبات انگيزه هاى صدق، ذهن انسان خدا را به عنوان مرجعيت مطلق ثابت مى كند و اين امر انگيزه ايمان مى شود; يعنى من ايمان مى آورم، چون خدا چنين مى گويد. وقتى انگيزه ها ثابت شدند، مؤمن ديگر صدق مرجعيت او را بر اساس اعتبار عقلى بيانات او محاسبه نمى كند، بلكه با اعتمادى كه به صداقت شاهد وحيانى دارد، اعتبار اين بيانات را محاسبه مى كند. بنابراين، اين ايمان انتحار عقلانى نيست. مرجعيت الهى: قديس آگوستينما به طريقى دوگانه، يعنى با مرجعيت و عقل هدايت مى شويم. در جاى خود، جايگاه مرجعيت مقدم بر عقل است... . بنابراين، اين نتيجه حاصل مى شود كه مرجعيت در را بر روى آنان كه مى خواهند خير بزرگ و پنهان را بياموزند، مى گشايد. هر كه وارد آن شود، شك را رها كرده، از قواعد يك زندگىِ واقعاً شايسته تبعيت مى كند، تعاليم اين قواعد را مى پذيرد و سرانجام، دلايلى را مى آموزد كه همه امور عمدتاً واجدِ آنها هستند و او قبل از آن كه دليل آنها را ملاحظه كند از آنها تبعيت مى كرد. همچنين مى آموزد كه خود دليل چيست كه او اينك آن را در مهد مرجعيت محكم ساخته و مطابق وظيفه خويش قرار داده است. او اكنون تبعيت مى كند و ادراك مى نمايد و مى آموزد كه عقلى كه همه چيز در آن است چيست يا بالاتر از همه، مى آموزد كه او چه كسى است كه همه چيز است و آنچه فراتر از همه چيز است علت نخستين آنهاست. اما در اين حيات، عده انگشت شمارى به اين معرفت مى رسند. حتى بعد از اين حيات هم هيچ كس نمى تواند فراتر از آن پيش برود.بنابراين، اين مرجعيت... كه واقعى، ثابت و برتر است الهى ناميده شده است و بايد الهى ناميده شود، ]چرا[ كه نه تنها از هر توانايىِ انسانى متعالى تر است، بلكه صورت واقعى انسان را نيز معيّن مى كند و به او نشان مى دهد كه چقدر عميقاً به انسان لطف دارد و به او توصيه مى كند تا خود را به حواسى كه به واسطه آنها معجزات ديده مى شوند، محدود نسازد، بلكه از حواس بالاتر رود و به عقل برسد و در عين حال، نشان مى دهد كه امور مهم چگونه هستند كه در اين جا عقل بر دريافتِ آنها قادر است، چرا عقل اين كار را انجام مى دهد و چگونه براى آنها ارزش كمى قائل است، زيرا مقام آن اين است كه به واسطه آثارش، قدرتش را; با تواضعش، عفوش را و با فرامينش، ذاتش را مى آموزد. همه اين امور به واسطه شعاير مقدسى كه آنها را اجرا مى كنيم، به نحوى اسرارآميز و جاودانه به ما عطا شده است. با آنهاست كه حيات انسان هاى نيك، پاك و طيب مى شود نه با بحث هاى مبهم، بلكه با مرجعيت اسرار مقدس.(11) خلوص ايماناگر ايمان عبارت باشد از قبول صدق چيزى به دليل مرجعيت الهى، پس انسان مى تواند بپرسد كه چگونه مى توان آنچه را خدا وحى كرده است به نحو قطعى كشف كرد.براى اين كه كسى حقيقتى را بر اساس ايمان تصديق كند بايد يقين داشته باشد كه خدا اين حقيقت را وحى كرده است. پس چيزى كه ما به دنبال آن هستيم، "قاعده ايمان" است كه هدايت و راهنمايى آن، محتواى وحى الهى را دقيقاً معيّن خواهد كرد. از نظر كاتوليك ها قاعده ايمان در كليساى كاتوليك يافت مى شود.مشاهده كرده ايم كه خدا خود را در طبيعت، در مسيح و در كليسا كه بدن مسيح است، آشكار مى كند. از نظر كاتوليك ها نداى كليسا، نداى هدايت كننده و آموزنده خداست. در نتيجه،از نظر آنها مركز اصلى و بىواسطه مواجهه با وحى الهى در تعاليم و هدايت هاى كليسا قرار دارد. تعهد ايمانى به خدا تعهد به كليساست، چون كليسا حضور مسيح است به واسطه روح او.دليل منطقى اين تعهدآشكار است. خدا مرجعيت اعلايى است كه شايسته اعتماد عقلى است. بنابراين، مسيح خدا و موضوع اعتماد است، مسيح كليسا را بنيان گذاشت، وعده حضور روح القدس را در كليسا داد و خطاناپذيرى آن را تضمين كرد. مقام اسقفى با پاپ به عنوان رئيس آن، مظهر مرجعيتى است كه مسيح به كليساى تعليم دهنده خود منتقل كرد. بنابراين، كليسا مجمع تعليم دهنده ضرورى و مشروعى براى نجات،تقديس و آموزه است; يعنى مركز بىواسطه وحى الهى و قاعده ايمان است.ازمطالب فوق اين نتيجه به دست مى آيد كه سايرمنابعِ حقيقت دينى در درون واقعيت آشكار كليسا،نقش ابزارى و فرعى دارند. خود متون مقدس و كلام وحيانىِ خدا به واسطه زبان تعليم دهنده كليسا تفسير مى شوند. حضور مسيح در كليسا بىواسطه تر از متون مقدسى است كه به خودىِ خود اقتضاى تفسير را دارند. نه تنها كتاب مقدس، بلكه سنت، عبادت و همه منابع حقيقت ابزارهايى در خدمت كاركرد تعليمىِ كليسا هستند.كليسا به عنوان حضور مسيح داراى تفوّق است; يعنى حتى داراى اين مسئوليت و اين حق است كه اعتبار وحى جديد(عمومى يا خصوصى) را ارزيابى كند، تجربه عرفانى بايد با نداى كليسا مطابق باشد، ناسازگارىِ آن دليل عدم اعتبار آن است.نمى توان زياد اصرار كرد كه اين مطلب از عبارات قبلىِ مربوط به اعتقاد كاتوليكى در باب اساس و ماهيت كليسا نتيجه مى شود. اگر كليسا چيزى بيش از نوعى اخوت بين انسان ها نباشد، به هيچ وجه نمى تواند قاعده ايمان باشد، اما اگر مراد از كليسا بدن اسرارآميز مسيح باشد در اين صورت، نه تنها ممكن است، بلكه تنها قاعده ايمان است. خطاناپذيرى الهى مستقيماً و بى وقفه، منطق خطاناپذيرىِ كليساست كه بدن مسيح، حضور خداـ انسان در ميان انسان هاست. ايمان به خطاناپذيرى خدا مستقيماً به ايمانى كه مبتنى بر خطاناپذيرى كليساى خداست، منتقل  مى شود.بنابراين، كاتوليك ها كليسا را به عنوان قاعده ايمان معرفى مى كنند، و در حالى كه ديگران حقيقت دينى را بر تجربه بنا كرده، سنت را بدون توسل به مرجعيت تفسير مى كنند،كاتوليك ها مجموعه آموزه ها را  مى پذيرند.جايگاه كليسا به عنوان مرجعيتى كه آموزه هاى ايمان بر اساس آن پذيرفته مى شوند، غالباً به اتهام "واسطه" بين مسيح و نفس منتهى مى شود. چنين پنداشته مى شود كه آيين كاتوليك از خدا[5]آگوستين خيلى دور شده است و كليسا به عنوان يك نهاد محدود، قدرت هاى نجات بخشى را كه خدا داراست، از خود دريغ مى كند. جواب را تنها مى توان در فهم ماهيت كليسا، آن طور كه قبلا مطرح شد، يافت. كليساى كاتوليك يك نهاد انسانىِ محض نيست، همچنين از واقعيت مسيح نيز جدا نيست; يعنى بدن مسيح است. هنگامى كه مسيح در روح انسان عمل مى كند، او از طريق كليساى خويش به عنوان بدن خود، عمل مى كند. به اين معنا "هيچ راه نجاتى خارج از كليسا" وجود ندارد.انسان بايد دو حوزه عبادت و اعتقاد عقلى را از همديگر متمايز كند. در حوزه عبادت هيچ واسطه اى بين مسيح و نفس وجود ندارد: مسيح مستقيماً از طريق روح خويش در نفس انسان عمل مى كند و نفس انسان در دعا مستقيماً با خدا ارتباط برقرار مى كند. فيض تنها از جانب خدا مى آيد. اما در حوزه آموزه ها كليسا واسطه مسيح و نفس است; يعنى كليسا تعليم مى دهد و مستقيماً به زبان خودش فرمان مى دهد، اما تنها به خاطر آن كه مسيح مرجعيتش را به آن منتقل مى كند. در يك كلام، شخص كاتوليك از طريق كليسا يا بالاتر از آن، در كليسا به سوى خدا مى رود، تنها به خاطر آن كه كليسا بدن مسيح است و حقيقت و تقدس را فقط در آن مى توان يافت. به همين دليل، كليسا قاعده ايمان است و انسان با آن مى تواند به نحو قطعى، وحى واقعىِ خدا را ادراك كند. آگوستين نوشت: "رم سخن گفته است"، "موضوع خاتمه مى يابد."چگونه كليسا به عنوان قاعده ايمان عمل مى كند؟ كليسا عيناً محتواى ميراث[6] ايمان و سنت را تعيين مى كند. كليسا نوآورى نمى كند، وحى هايى "جديد" را ابراز نمى دارد، بلكه آنچه را در مجموعه وحى الهى و ميراث ايمان قرار دارد، آشكار مى سازد. اگر حقيقتى از ميراث ايمان آشكار شود، هرقدر هم كه "جديد" به نظر آيد، به عنوان حقيقتى وحيانى و مضمون ايمانى كه شخص كاتوليك به واسطه آن با كليسا پيوند مى يابد، معيّن مى شود.ميراث ايمان مجموعه اى است از حقايقى كه مسيح به رسولان تعليم داد و روح القدس كه در عيد پنجاهه[7] نازل شد، آن را تعليم داد و تثبيت كرد. بدين طريق، كل وحى به رسولان منتقل شد. آيين كاتوليك هيچ وحى جديدى را بعد از عصر رسولان نمى پذيرد.اين حقايقى كه رسولان آموختند به كل كليسا منتقل شد، هم به صورت شفاهى و هم به صورت متون مقدس و مكتوب.الهام متون مقدس به واسطه هدايت خطاناپذير روح الهى صورت گرفت كه ايمان كليساى رسولى را شكل داد. بنابراين، تعاليم مكتوب و شفاهىِ رسولان ميراث ايمان را تشكيل مى دهند.انتقال ميراث ايمان به واسطه معلمان معتبر، سنت كليسا را شكل مى دهد. همچنين سنت، حقيقت را ابداع نمى كند، بلكه آن را دريافت و منتقل مى كند و غالباً محتواى واقعى، بلكه ناآشكار ميراث ايمان را آشكار  مى سازد.عالمان الهيات كاتوليك معتقدند كه سنت به عنوان يك منبع حقيقت از كتاب مقدس برتر است. اجمالا بايد به خاطر داشت كه كتاب مقدس كامل نيست و نه تنها محتاج تفسير است، بلكه فهم و تثبيت آن درگرو سنت است. به علاوه، كتاب مقدس، كتاب درسى نيست،به يك معنا عبارات بى روح و مرده اى است كه بايد در پرتو نداى حيات بخش سنت، روح و حيات بگيرد.بنابراين، كليسا در آشكاركردن محتواى ميراث ايمان و محتواى سنت كليسا،به عنوان قاعده ايمان عمل مى كند، زيرا ايمانِ كليساى زنده تنها نداى حيات بخش خداست كه با انسان سخن مى گويد. وحدت سنّت: ايرنايوسهرچند كليسا در سراسر عالم پراكنده است، ايمان به خداى پدرِ قادرمطلق و خالق آسمان و زمين و درياها و آنچه در آنهاست و نيز ايمان به عيسى مسيح، پسر خدا كه براى نجات ما تجسد يافت و ايمان به روح القدس را از جانب رسولان و پيروان آنها پذيرفته است... . كليسا در حالى كه اين موعظه و ايمان را پذيرفته است، چنان كه قبلا گذشت هر چند در سراسر عالم پراكنده است، غيورانه آن را به عنوان يك خانواده حفظ مى كند...و همان را به اتفاق، موعظه كرده، تعليم مى دهد و آن را با يك زبان منتقل مى كند، زيرا هرچند لهجه هاى فراوان و مختلفى در عالم وجود دارد، قدرت سنت، واحد و يكسان است. در آلمان، اسپانيا، در ميان اقوام سلت، در شرق، در مصر، ليبى و و در آن طرف دنيا، در هيچ كجا كليساها به روش ديگرى مستقر نشده اند. اما همان طور كه خورشيد (مخلوق خدا) يكى است و در همه عالم يكسان است، تعليم حقيقت نيز همه جا را روشن مى كند و به همه انسان هايى كه به دنبال معرفت حقيقت هستند، روشنايى مى بخشد. نه كسى كه زبان بسيار نيرومندى دارد و از جمله كسانى است كه بر كليسايى رياست مى كند، سخنى غير از اين مى گويد (چون شاگرد بالاتر از استاد خود نيست) و نه كسى كه در سخن گفتن ضعيف است، سنت را تضعيف مى كند. چون ايمان واحد و يكسان است، نه كسى كه قادر بر سخن گفتن است مى تواند چيزى را به آن اضافه كند و نه كسى كه توانايى كمترى دارد، مى تواند از آن چيزى كم كند.(12) اركان ايماناركان ايمان موضوع آشكار ايمان را تشكيل مى دهند كه در سنت طولانى كليسا به صورت اعتقادنامه هاى مختلفى خلاصه شده اند. چنان كه ملاحظه كرديم موضوع كلى ايمان وحى الهى، يعنى آنچه خدا وحى كرده است، مى باشد. ممكن است حقيقتى به نحو آشكار يا ضمنى دراين وحى نهفته باشد، به نحوى كه يك حقيقت ضمنى تا دوره هاى بعدىِ تاريخ كليسا به فهم عمومى درنيايد.اما هنگامى كه كليساى كاتوليك يك اصل اعتقادى را معيّن مى كند و مى گويد كه هر شخص كاتوليك بايد به حقيقت خاصى باور داشته باشد،بايد خود كليسا آن حقيقت را آشكارا يا ضمنى در وحى بيابد; يعنى بايد آن را در كتاب مقدس، سنت و درتعاليم آباى كليسا يا در گزارش هاى عقايد كليساى عمومى بيابد. اين عقايد بدان نحو كه معيّن مى شوند،اركان ايمان را براى اعضاى كليسا تشكيل مى دهند.ممكن است كسى بين ايمانِ مضمر يك عضو كليسا به آنچه خدا وحى كرده وايمان آشكار او به ركن خاصى از ايمان، آن طور كه كليسا آن را معيّن كرده است، تمايز قائل شود.ماهيت اساسى ايمان بايد شامل تصديق تمام محتواى مضمر ميراث ايمان باشد، يعنى مراعات و پاى بندی