چهره عیسى مسیح در مسیحیت معاصر
29 بازدید
تاریخ ارائه : 1/21/2014 11:58:00 AM
موضوع: ادیان و مذاهب

اشاره[1]

در نوشته  حاضر، نويسنده بر آن است تا چهره عيسى مسيح را در مسيحت معاصر و تفسيرهاى گوناگونى را كه در مسيحيت معاصر از عيسى مسيح انجام گرفته است، بررسى كند. در اين بحث، وى به مسيح شناسى در چهار حوزه در مسيحيتِ معاصر اشاره مى كند كه عبارتند از: مسيح شناسى هاى اروپايى، مسيح شناسى هاى بريتانيايى و آمريكايى، مسيح شناسى هاى كاتوليكى و گرايش هاى كنونى در مسيح شناسى. در هر يك از اين حوزه ها، وى آراء الهيدانان سرشناس آن حوزه را گزارش مى كند. برخى از اين الهيدانان عبارتند از: كارل بارت، رودولف بولتمان، پل تيليخ، فردريك گوگارتن، يورگن مولتمان، ولفهارت پننبرگ، ژان سابرنيو، دونالد بيلى، كارل رانر و ادوارد شيلبكس. نويسنده آراء اين افراد را ضمن گرايش هاى معاصر در مسيح شناسى مورد بحث قرار مى دهد از جمله: گرايش نوارتدوكسى، تفاسير وجودى از مسيح، مسيحيت سكولار، مسيح به عنوان چهره اى رستاخيزى، مسيح شناسى ليبرال، مسيح شناسىِ الهيات پويشى، مسيح شناسى بر اساس مردم شناسى.

در پايان، وى به برخى گرايش هاى حاضر در مسيح شناسى اشاره مى كند كه عبارتند از: جستوجوى تاريخى، بشربودن عيسى مسيح، الوهيت عيسى مسيح، و عيسى مسيح و چهره هاى نجات بخش. وى در آخر، نتيجه مى گيرد كه مسيح شناسى هنوز تمام رسالت خود را به انجام نرسانده است.

موضوعى كه مرا پيوسته آزار مى دهد، اين پرسش است كه ... امروزه مسيح واقعاً براى ما كيست؟ (بونهافر 1971: 279). اين پرسش را ديتريش بونهافر[2] ضمن نامه اى مطرح كرد كه حدود يك سال قبل از اعدامش، از زندان فرستاده بود. او در آلمان نازى و در كشورى كه از سنت ديرپاى مسيحى اش فاصله گرفته و به ايدئولوژى نوالحادى روى آورده بود، به نوشتن اين نامه پرداخت. امروزه با اين كه ايدئولوژى نازى از رونق افتاده، پرسش بونهافر هم چنان باقى است; زيرا همه كشورهاى اروپايى عملا تا حد زيادى به سكولاريسم روى آورده اند و دير زمانى است كه نفوذ مسيحيت رو به افول نهاده است.

شايد در اروپا، زمانى بود كه بيشتر مسيحيان بر اين باور بودند كه پاسخ اين پرسش را (مسيح واقعاً كيست؟) مى دانند. آنها معتقد بودند كه در عهد جديد، گزارشى صادقانه از گفتار و رفتار مسيح ذكر شده است . به اعتقاد آنها، او معجزاتى آورد، براى نجات جهان جان داد، از مردگان برخاست و روزى مقتدرانه، به زمين باز خواهد گشت. آنها به اين آموزه هاى شوراهاى اوليه كليسا معتقد بودند كه عيسى مسيح از جهت وجودى همانند خداى پدر است و دو طبيعتِ كامل يكى بشرى و ديگرى الوهى دارد; اما تقريباً در قرن هجدهم، نهضتى فكرى كه آن را نهضت روشنگرى[3] مى ناميم، تمامى ساختار الهيات مسيحى را از اساس، متزلزل كرد. اين نهضت همه حوزه هاى معرفت و اعتقاد بشرى را تحت تأثير قرار داد كه از آن جمله، مى توان اعتقاد مسيحيان را به عيسى مسيح نام برد. پرسش هايى مطرح مى شد كه اعتبار برخى از آگاهى هاى ما را مورد ترديد قرار مى داد; از جمله، آگاهى هاى ما درباره رخدادهاى گذشته هاى دور، امكان وقوع معجزات، يا به گونه اى عام تر، دخالت خداوند در جهان، اصالت اسناد تاريخى اى كه تا آن زمان غيرقابل نقد تلقى مى شد، و در واقع، اصالت هر سندى كه پشتوانه عقلانى نداشته باشد. آشكار است كه ايمان مسيحى ـ آن گونه كه به طور سنتى معرفى مى شد ــ با مشكلات عمده اى دست به گريبان بود.

پرسش هاى كنونى ما، ريشه در نهضت روشنگرى و در مناقشات ناشى از آن دارد. به گفته هانس كونگ،[4] مباحثات مسيح شناسى كه از آغاز دوره مدرن شروع شده، هنوز هم به نتيجه نرسيده است. (كونگ 1986: 19) مشكلاتى كه در قرن هجدهم به شكلى نيرومند مطرح شد، در اغلب موارد هنوز هم باقى مانده و در مواردى، حتى تشديد هم شده است. از سوى ديگر، تلاش هاى عظيم متألهان مسيحى در قرن نوزدهم در بازگويى و بازسازى ]آموزه هاى مسيحيت[ موجب پديدآمدن بينش هاى تازه بسيار و احتمالات جديدى در باب تفسير شده است كه نمى توان به آسانى از آنها چشم پوشى كرد.

در اين فصل، اوضاع و احوال نيمه دوم قرن بيستم را ـ تقريباً از زمانى كه بونهافر نامه ياد شده را نوشت (سال 1944) تا زمان حاضر ـ بررسى مى كنيم. قطعاً به پرسش بونهافر بى اعتنايى نشده است و به نظر مى رسد كه ارائه پاسخى قانع كننده به اين پرسش، براى آينده مسيحيت، جنبه حياتى داشته باشد. از سوى ديگر، نياز به گفتن ندارد كه تاكنون هيچ پاسخى ارائه نشده است. چنانچه افق ديد خود را از مسيحيت فراتر برده، به گستره جهان در پايان قرن بيستم بسط دهيم، خواهيم ديد كه حتى متألهان مسيحى نيز دچار همان كثرت گرايى حيران كننده اى شده اند كه سرنوشت بسيارى از اديان و ايدئولوژى ها بوده است. با اين حال، حتى در دوره عهد جديد، انواع مختلفى از مسيح شناسى مطرح بوده است و امروزه نيز همانند آن زمان، مشاهده مى كنيم كه بعضى از گرايش ها برجستگى خاصى داشته، به شيوه هاى بعدى تفسير شخصيت عيسى مسيح اشاره دارد. هم چنين مى توان ملاحظه كرد كه به رغم دويست سال نقادى، تقريرهاى رسمى و كلاسيك از اعتقاد به مسيح هنوز هم داراى مدافعان خاص خود است كه بعضى از الهيدانان برجسته عصر ما از آن جمله اند.

نو ارتدوكسى[5]

در ميانه قرن بيستم، الهيات سنتى مسيحيت نه تنها به حيات خود در قالب نوعى «نوارتدوكسى» ادامه مى داد، بلكه به نحو شگفت انگيزى در الهيات پروتستانى نيز مكتب رسمى و غالب محسوب مى شد. در واپسين دهه اين قرن، اين مكتب قطعاً رو به افول نهاد، اما هنوز هم نمايندگان بسيارى دارد و شخصى كه سهم عمده اى در احياى اين الهيات سنتى داشته، كارل بارت (1886 ـ 1968) الهيدان سويسى است كه تحت تأثير پروتستانتيزم ليبرال رشد كرد. وى از همان زمان با اساتيد خود سر ناسازگارى داشت و درست يا نادرست، الهيدانان پروتستانىِ قرن نوزدهم را به اين جهت سرزنش مى كرد كه آموزه هاى عهد جديد را تا بدان جا تضعيف يا بشرى كرده اند كه تقريباً تأييد همان فرهنگ غالب اروپايى است. بارت معتقد بود كه افول تدريجى پيام مسيحيّت نقش مهمى در بروز بحرانى داشت كه در جنگ جهانى اول (1914 ـ 1918) به اوج خود رسيد. در پايان همان جنگ، بارت شرح معروف خود را بر رساله به روميان منتشر ساخت كه مانيفستِ ]= مرامنامه[ تحولى اساسى در جهت گيرى الهيات پروتستانى محسوب مى شد. او اين سخن كركگور را نقل كرد كه: «اگر آيين مسيحيت ]همانند الهيات ليبرال [توانايى اثرگذارى خود را از دست دهد، ديگر چيزى از مسيحيت باقى نمى ماند». (بارت 1933: 98) الهيات جديد ناگزير از بازگشت به پيام كتاب مقدس و آن بخش از الهيات است كه در باره مرگ، رستاخيز، يا روز داورى است.

بارت هنگامى كه افكار پخته خود را در كتاب ارزشمند اعتقادات قطعى كليسا[8] بناميم. (بارت 1967: 9) ليكن ناگزير از طرح اين پرسش هستيم كه آيا اين مقدار جابه جايى و بردن مبدأ اين حادثه به زمانى قبل از تاريخ، تمامى عنصر تاريخىِ مسيحيت را زايد و اضافى قلمداد نمى كند و آيا انسان بودنِ واقعىِ عيسى مسيح را به شدت زير سؤال نمى برد؟

البته بارت معتقد به آموزه دو طبيعتى بودنِ عيسى مسيح است و در كانون مسيح شناسى او، موازنه اى ديالكتيكى ميان هبوط و صعود، يعنى سير فرزند خدا به سرزمينى دور (يعنى اين جهان) و تعالى عيساى انسان، هنگامى كه به سوى پدر بازمى گردد، جاى دارد. بارت در تشريح اين موضوعات، از سرود روحانى مسيح[10] (فيليپيان 2:7) است كه بسيارى از الهيدانان اوليه شيفته آن بودند، اما چنين نيست. خداوند نيازى ندارد كه براى ابراز فروتنى، الوهيتش را قربانى سازد. «خدا هميشه خداست ; حتى در حال ابراز تواضع.» وجود الوهى هيچ گاه دچار دگرگونى، نقصان يا تحول به چيز ديگر نمى شود; چه رسد به توقف (بارت 1957: 4/1، 79). بارت در مقايسه با طرفداران شيوه تواضع، فهم بسيار روشن ترى از هستى ديالكتيكى خداوند داشت. با اين حال، بايد توجه داشت كه پرسش هايى مهم درباره بشر بودن واقعى مسيح در تفكر بارت وجود دارد.

از ميان خيل همفكران بارت كه در جهت رنسانس الهياتى مى كوشيدند، بيش از همه مى توان از دانشمند سويسى ديگرى به نام اميل برونر[13] است.» (مك گراث 1986: 101).

برونر در كتاب اصول اعتقادات (1949) در صدد آن بود كه گرايش نخستين را تصحيح كند. او با نقل قولى از لوتر نوشت: «ما بايد از اصل و ريشه شروع كنيم و سپس بالاتر برويم» (برونر 1949: 2/322) .برونر تا اين زمان، عميقاً تحت تأثير فلسفه شخص گرا يا «من ـ تو» بوبر و ابنر بود و معتقد بود كه او با پذيرفتن اين فلسفه، سهم عمده اى در الهيات به دست آورده است. مكاشفه زمانى رخ مى دهد كه شخص با شخص ملاقات كند. به گفته برونر: «عيسى مسيح فراتر از همه كلماتى است كه درباره او گفته شده است.»

كلمه خدا، خودآشكارسازىِ قطعى خداوند، يك شخص، يك بشر و كسى است كه خدا در او ما را ملاقات مى كند (همان 2/15). يكى از نتايج اين تعاليم، انتقال انديشه مكاشفه از محيط كلمات به محيطِ گسترده ترِ رويارويى شخصى بوده است و اين نكته اى است كه هم اكنون بسيارى از الهيدانان پروتستان و كاتوليك آن را پذيرفته اند.

تفاسير وجودى[14] از مسيح

رودولف بولتمان[21] بولتمان همان تلاش براى تبديل عناصر اسطوره اى و حتى تاريخىِ عهد جديد به زبانى است كه به تفسير وجود انسان مى پردازد.

از اين رو، هنگامى كه از بولتمان پرسيده مى شود كه چگونه با آن كه ـ بنابر ادعا ـ اطلاعات كمى درباره مسيح دارد، هم چنان به او ايمان دارد، او مى تواند پاسخ هاى متعددى عرضه كند. يكى از اين پاسخ ها ـ كه ممكن است براى پيروان لوتر جالب باشد ـ آن است كه با توجه به اين كه تحقق تاريخىْ يك فعل است و ايمان نمى تواند مبتنى بر افعال باشد، خطاست كه ايمان را بر دعاوى تاريخى استوار سازيم. به علاوه، اگر ما به انگيزه شناخت وجود خودمان و راهى كه وجودى غيراصيل را به وجودى اصيل منتهى مى كند، كتاب مقدس را مطالعه كنيم، ديگر چندان نيازى نداريم كه به صحت اين داستان ها به لحاظ تاريخى و ادبى توجه كنيم ; مشروط بر اين كه از پيام نجات بخش آنها بهره كافى را ببريم. و سرانجام آن كه، اين بدان معناست كه ما نياز چندانى نداريم كه به خود شخص عيسى مسيح توجه داشته باشيم. بولتمان بر اين باور بود كه تاريخ شخصى و شخصيت خود عيسى مسيح آن چنان در اهميت تاريخى او مستغرق گشته است كه ما تنها نيازمند دانستن «كيستىِ»[23] يا محتوا و ويژگى زندگى او. به نظر مى رسد كه اهميت مسيح تحت الشعاع خودش به عنوان آورنده پيام قرار گرفته باشد.

بولتمان به شدت مخالف هر گونه «عينيت دادن»[25] و لوتر، در اوايل كار او، دارد. به عقيده بولتمان، اعتراف به اين كه مسيح خداست به معنى اظهار نظر درباره طبيعت او نيست، بلكه اعتراف به اهميّت او براى وجود خود اوست. شايد بتوان اين را نمونه كليدى تفسير نظام مندِ اسطوره زدايى وجودى از عهد جديد دانست. اما بدون ترديد، در اين جا اين پرسش مهم مطرح مى شود كه آيا يك وجود عقلانى مى تواند تعهدى وجودى و از صميم قلب به عيسى مسيح بدهد، يا اين ادعا را بپذيرد كه او راه نيل به وجودى اصيل و بشرى است; بدون هيچ تضمينى درباره اين كه مسيح كه بود و چه بود؟ به رغم اين كه بسيارى از الهيدانان معاصر كوشيده اند تا از پرسش هاى عينى درباره تاريخ و به همين سان، متافيزيك چشم پوشى كنند، آيا ايمان و الهيات حقيقتاً مى تواند از چنين پرسش هايى بركنار باشد؟

اگر به راستى، بولتمان معتقد بود كه تنها «كيستىِ» عيسى، نه «چيستىِ» او داراى چنين اهميت وجودى اى است، آيا او تمامى هوش و توان خود را براى دست و پنجه نرم كردن با پرسش هايى درباره ريشه هاى مسيحيّت به كار برد؟

شايد بتوان پل تيليخ (1886 ـ 1965) را از كسانى دانست كه شخصيت عيسى مسيح را از منظرى وجودى مى نگريستند; زيرا او با اين كه به بخش هاى ديگر سنت فلسفى نزديك بود، تعهد خاصى به اگزيستانسياليسم داشت. به همين ترتيب، اگرچه در او بقايايى از از ايده آليسم آلمانى (شلينگ) و سنت رازورانه (بوئم) و روان شناسى (يونگ) را مشاهده مى كنيم، اما نقطه آغاز او همانند بولتمان، پرسشى است كه برخاسته از عمق وجود بشرى است. تيليخ تنها در دو نقطه مهم از بولتمان جدا مى شود; او ]اولا،[ براى پاسخ به اين پرسش ها، به طور كلى به فرهنگ معاصر مى نگرد نه به شخص. ]ثانياً، [در يافتن پاسخ هايى به اين پرسش ها در مكاشفه مسيحى، نه تنها به وجود بشرى يا جامعه بشرى، بلكه به هستى شناسى عمومى توجه دارد.

آيا اين بدان معناست كه تيليخ در مقايسه با بولتمان، تفسير دقيق ترى را از مسيح ارائه مى كند؟ شايد به جهاتى چنين باشد. او دست كم در مرحله نظر، معتقد است كه «عيسى مسيح هم يك حقيقت تاريخى و هم متعلَّق دريافتى مؤمنانه است» (تيليخ 1953 ـ 1964: 2/98). او براى پافشارى بر اين مطلب، از اين دليل محكم بهره مى گيرد كه اگر كسى به واقعيت تاريخى مسيح بى توجهى كند، بخش ضرورى ايمان مسيحى را ناديده گرفته است; يعنى اعتراف به اين كه خدا ـ انسان بودنِ[26] اجتناب ناپذير، پا به عرصه وجود نهاده و خود را تابع شرايط وجود ساخته است، بدون آن كه مغلوب آنها شود (همان 2/98). شايد به نظر برسد كه تعبيرهاى تيليخ بخشى از مطالب تاريخى را دربردارد; اما در واقع، او ]در اين زمينه[ حرف چندانى براى گفتن ندارد و علاقه بسيارى به چيزى دارد كه شايد بتوان آن را اهميت نمادين يا كلى عيسى مسيح دانست. در واقع، در ميان الهيدانان قرن بيستم، تيليخ را بايد از جمله كسانى دانست كه براى اطلاعات تاريخى كمترين ارزش را قائل است. از سوى ديگر، تيليخ بيشتر از بارت مى تواند با معطوف كردن توجه خود به اهميت نمادين عيسى، تبيينى مثبت تر را از پرسش دينى درباره بشر ارائه كند. او هم چنين در ميان مسيحيان، مى تواند نگرش مثبتى نسبت به پيروان ديگر اديان داشته باشد.

مسيحيت سكولار

بولتمان و تيليخ هر دو با پيونددادن آموزه هاى مسيحيت به پرسش هاى وجودى و فرهنگىِ برخاسته از جامعه امروزى، آغازگر گفتوگو ميان مسيحيت و دنياى سكولار بودند; اما يكى ديگر از الهيدانان آلمانى كه پيش از اين حامى بارت بود، به دفاع از نگرش مثبت به پديده سكولاريزاسيون پرداخت وسكولاريزاسيون را بخشى ازمكاشفه مسيحى دانست.

اين شخص فردريك گوگارتن[29] برگردانيم.

چنين برداشتى از تاريخ، كاملا متفاوت از جستوجوى عيساى تاريخى در قرن نوزدهم است. مسأله عبارت است از برداشت و قرائتى از تاريخ عيسى كه تاريخ ما را روشن ساخته، به ما اين قدرت را مى دهد كه به محتملات آن كاملا توجه كنيم. گوگارتن مى تواند اعلام كند كه سخن عيسى همان سخن خداست، و آشكار است كه ديدگاه او به ديدگاه بولتمان بسيار نزديك است، اما گوگارتن در كتابى به نام مسيح بحران[30] (1970) كامل تر ازبولتمان به بررسى زمينه هاى برابرشمردن سخن عيسى با سخن خدا مى پردازد. چه بسا اين موضوع خواهى نخواهى، او را درگير مسائل متافيزيكى و تاريخ عينى سازد. به هر حال، گوگارتن مدعى است كه عيسى اولين انسانى بود كه خود را از سرگردانى ميان خدا و جهان رهانيد و بدين سبب در مورد جهان كاملا مسئولانه سخن گفت.

منبع مورد استفاده براى اثبات اين سخن از كتاب مقدس، آموزه هاى پولس است كه براساس آن، انسان مسيحى به بلوغ رسيده است (همانند بشر در دوره روشنگرى!). عيسى به جهان كهن، با همه قدرت هاى ستمگر آن، خاتمه داد و ملكوت خداوندى اى را آغاز كرد كه افراد بشر در آن، مجال يافتند كه همكار خدا شوند (غلاطيان 4:1ـ9). به همين دليل، به نظر مى رسد كه عيسى پيشتاز دنيوى شدن مدرن است. اما اين ديدگاه يك مشكل آشكار دارد و آن اين كه، دنيوى شدن مدرن به خوبى به راه خود ادامه مى دهد; بى توجه به اين كه عيسى يا مسيحيت باشد يا نباشد; همچنان كه گوگارتن با تأسف اعتراف مى كند، «تفاوت ميان تفكر تاريخى مدرن و برداشت عيسى از تاريخ، آن است كه عملا هيچ مسئوليتى در برابر خداوند باقى نمى ماند». (گوگارتن 1970: 157)

انديشه مسيحيتِ سكولار در ايالات متحده، و در مقياسى كمتر در انگلستان، رواج يافت. هاروى كاكس[35] كامل از طبيعت، خطرى جدى باشد.

شكل ديگرى از مسيحيتِ سكولار را شخصى به نام پولس وان بورن[40] ابتدايى شان، سخت انتقاد مى كرد. ديدگاه او در اين موضوع كه سكولاريزاسيون اساساً همان تاريخى سازى است، شبيه به ديدگاه گوگارتن بود; اما اين به معناى نفى خدا نيست; همان حقيقت متعالى اى كه ما او را در تاريخ، به ويژه تاريخى كه كانونش عيسى مسيح است، مشاهده مى كنيم.

مسيح; چهره اى رستاخيزى

در دهه 1960، ترديدى وجود نداشت كه انديشه هاى جديدى در الهيات، در حال رونق گرفتن است و الهيدانان بزرگى كه نبض تفكر پروتستانى را در طى چندين دهه در دست داشتند ـ بارت، برونر، بولتمان، گوگارتن و تيليخ ـ كنار زده شدند يا آرام آرام غير فعال گشتند و الهيدانان جوان ترى زمام امور را به دست گرفتند كه توجه به رستاخيزشناسى در ميان آنها مشهود بود. راست است كه از آغاز قرن بيستم، الهيدانان دريافتند كه در عهد جديد انتظار خاتمه يافتن عصر حاضر داراى اهميت بسزايى بود و مهم تر از آن بود كه ليبرال هاى قرن نوزدهم آن را تجويز مى كردند. اما دو تن از محققان به نام ژوهانس ويس[42] ـ كه براى اثبات اهميت رستاخيزشناسى در عهدجديد بسيار كوشيدند ـ هنگامى كه دريافتند كه اين انديشه اسطوره اى نقشى اساسى در تفكر مسيحيت اوليه و حتى در تفكر درباره عيسى داشته است، دچار معضل شدند. هم بارت و هم بولتمان بسيار درباره رستاخيزشناسى سخن گفتند، ولى هر دو، از اهميتِ جنبه هايى از اين انديشه كه مربوط به آينده بود، كاستند. اما در همين زمان، عده اى از الهيدانان جوان در آلمان، رستاخيزشناسى را احيا كردند و بر ويژگى مربوط به آينده بودن آن تأكيد ورزيدند. آنها به جاى اين كه اين موضوع را انديشه نادرست مسيحيان اوليه تلقى كنند، ادعا كردند كه اين امر به جوهره پيام مسيحى تعلق دارد.

يكى از رهبران اين مرحله نو از الهيات آلمان، شخصى به نام يورگن مولتمان[48] بحرانى كرد.

از اين رو، از ديدگاه مولتمان، مفهوم رستاخيز داراى اهميت اساسى است و منظور او از اين مفهوم، هم رستاخيز عيسى مسيح و هم رستاخيز يا بازسازى نهايى همه آفرينش است. به اين سبب، مولتمان ضمن ابرازمخالفت با همه اسطوره زدايان اعلام كرد كه «دوام وبقاى مسيحيت، بستگى به واقعيت برانگيختن عيسى ازميان مردگان به دست خدا دارد.» (مولتمان 1964: 165) او رستاخيز عيسى را نويد يا تضمين رستاخيز آينده مى داند.

از اين رو، شايد با شگفتى از خود بپرسيم كه آيا مولتمان خود در دام نوعى اسطوره گرايىِ مجدد نيفتاده است؟ او هرگز موفق نشد كه برداشت خود را از رستاخيز تبيين كند; رستاخيز نه اسطوره است و نه حقيقتى تجربى. از سوى ديگر نبايد رستاخيزِ آينده را تنها به شكل فوق طبيعى يا آن جهانى تصور كنيم; زيرا به نظر مولتمان، اين موضوع پيوند استوارى با عمل اجتماعى و سياسى به منظور تجديد حيات جامعه بشرى دارد. از ميان خيل الهيدانان جديد، او از جمله كسانى است كه توجه زيادى به كاربردهاى اجتماعى مسيحيت دارد. هم چنين بايد خاطرنشان سازيم كه مولتمان در آثار متأخر خود، موضوع رستاخيز، صليب و عناصر مصيبت بار مسيحيت را به كنارى نهاد. تمام سخن او به ويژه در كتاب معروف خداى مصلوب[50] مى كوشد تا در آن، رابطه عيسى مسيح و پدر را به گونه اى تصوير كند كه رنج پدر بر صليب هم آشكار شود.

يكى ديگر از الهيدانان آلمانى كه به موضوع رستاخيز علاقه نشان داده است، شخصى به نام ولفهارت پننبرگ[52] مى نامد، انتقاد مى كند. او به ويژه معتقد است كه عالِم الهيات بايد چنان دركى از تاريخ داشته باشد كه به موضوع رستاخيز و ساير انديشه هاى رستاخيزشناسانه مجال دهد. به گفته او:

آدمى بايد از اين حقيقت آگاه باشد كه هنگامى كه كسى درباره صحت انتظار پايان جهانىِ[53] داورى آينده و رستاخيز مردگان سخن مى گويد، مستقيماً با اساس ايمان مسيحى سروكار دارد. علت اين كه چرا آدمى همچون عيسى مى تواند، اوج مكاشفه خدا باشد و چرا بناست كه خداوند در او و تنها در او ظاهر شود، در افق انتظار پايان جهانى، بخشى فهم ناپذير است.      (پننبرگ 1964: 82 ـ 83)

تأكيد فراوان پننبرگ بر رستاخيز، نبايد ما را به اشتباه به اين تصور اندازد كه او گرايش به ماوراى طبيعت دارد; او برعكس، نگرشى عقل گرايانه (اما نه اثبات گرا) به تاريخ دارد و معتقد است كه «رستاخيز» عاقلانه ترين "تبيين" سنت ها درباره پايان دوره عيسى و ظهور مسيحيت است. پننبرگ بر خلاف بولتمان معتقد نيست كه داستان قبرِ خالى صرفاً يك افسانه است، بلكه سنت مستقلى است كه داستان هاى مربوط به ظهور را تأييد مى كند. از اين رو، او مى تواند رستاخيز را به عنوان يك حادثه تاريخى بپذيرد، اما در عين حال، بر بشربودن كامل مسيح، تأكيد بسيار بليغى دارد. ما بايد نقطه عزيمت خود را پذيرش كامل اين انسانيت قرار دهيم و هيچ چيزى حتى حادثه رستاخيز نمى تواند آن را نقص كند. با اين حال، آدمى نبايد آن چنان دست پاچه باشد كه به مسيح چيزى «بيش» از بشربودن را نسبت دهد. «همه ملاحظات مسيح شناسانه به انديشه تجسّد تمايل دارند، اما اين انديشه تنها مى تواند پديداركننده نتيجه مسيح شناسى باشد; در حالى كه اگر در عوض، اين گرايش در آغاز قرار گيرد، همه مفاهيم مسيح شناسانه... داراى لحنى اسطوره اى خواهند شد." (همان ،269).

آيا ما مى توانيم به تصور روشن ترى ازمفهوم تاريخ نزد پننبرگ دست يابيم كه رستاخيز را روابداند، هرچندكه به ادعاى او اسطوره اى نباشد؟ درتأييد چنين ديدگاهى او دوملاحظه را مطرح مى كند كه يكى از آنها، برخاسته از تحليل وجودى از بشر است.

وجود بشر دائماً درحال عرضه كردن خود درآينده است وچنين موضوعى از مرگ نيز فراتر مى رود. «براى آدمى اميد داشتن به پس از مرگ امرى طبيعى است.» (Pannenberg 1970:44) اين شايد نشان دهنده اين باشد كه پديده اى چون انتظارِ زندگى پس از مرگ، بخشى از وجود افراد بشر است. با اين حال، پاننبرگ برهانى جاه طلبانه تر و جامع تر دارد; او با ناخرسندى از ديدگاه پوزيتيويستى درباره تاريخ به عنوان حلقاتى به دنبال هم، درصدد است تا انديشه اى در باب فلسفه تاريخ، با ديدگاهى وحدت گرا در باب فرآيند تاريخى ارائه كند. خداست كه به تاريخ وحدت مى بخشد و خود را در تاريخ آشكار مى سازد، و اين تنها زمانى امكان پذير است كه مسير حركت تاريخ رو به پايان باشد. پننبرگ مدعى است كه چنين ديدگاهى هرگز به معناى ماوراى طبيعت گرايى نيست. «تحقيق الهياتىِ شايسته، درباره تاريخ، بايد واقعيت گرايش بشرى به سوى درك ماندگار از حوادث را به خود جذب كند. ممكن نيست كه اين مطلب جايگزين بررسى تاريخى مفصل به وسيله نظريه هاى ماوراى طبيعى شود (همان، 79).

مسيح شناسى ليبرال

پيش تر خاطر نشان ساختيم كه چگونه الهيات سكولارِ گوگارتن به تفسير مسيح پرداخت و مولتمان چگونه كاربردهايى سياسى را از رستاخيزشناسى بر گرفت. اين بخشى از آرزوى ]مسيحيتِ[ امروز براى درك مجدد انسانيت كامل عيسى است; اكنون ما به جلوه ديگرى از جريانى در مسيح شناسى ليبرال مى پردازيم. اين جريان عمدتاً در آمريكاى لاتين شكوفا شد; گرچه شايد بتوان در ديگر بخش هاى جهان نيز جنبش هاى مشابهى را مشاهده كرد.

شايد مهم ترين سهم پيروان الهيات ليبرال در تفسير شخصيت عيسى مسيح، از آنِ كتابى از ژان سابرينو[55] است. سابرينو به اين نكته بسيار منطقى اشاره مى كند كه

هيچ دليلى وجود ندارد كه عناوين مسيح شناسى بايد محدود و مختص به يك فرهنگ خاص باشد; حتى مواردى كه مربوط به نويسندگان عهد جديد است. (سابرينو 1978، 379)

سخن خود او آن است كه امروزه مردم آمريكاى لاتين، بسيار بيشتر نسبت به عنوانِ «آزادى بخش»[57] را بر نظريه مقدم بداند، نمى خواهد شأن عيسى مسيح را تا حد يك سياستمدار كاهش دهد. مسيح شناسى او تا حدودى كاملا سنتى است و آشكارا تأييد مى كند كه «به واسطه عيسى است كه ما دريافتيم كه آزادى حقيقتاً چيست و چگونه بايد بدان دست يافت» (همان 379).

با اين حال، اين گونه الهيات در معرض اين خطر است كه پرسش هاى مشكل و فكرى به خاطر تمركز بر روى عمل، ناديده انگاشته شوند. سابرينو به شدت از هارناك و پننبرگ به خاطر شيفتگى آنها نسبت به تحقيقات تاريخى انتقاد مى كند. او آنها را به دليل اين كه الهيدانانى «تبيين كننده»[59]، سرزنش مى كند. ولى از آن جا كه خود وى نيز به عيساى تاريخى گرايش دارد، نمى تواند از نوع اشكالاتى كه هارناك و پننبرگ با آن، دست و پنجه نرم كردند، بگريزد.

هم چنين لئوناردو بوف[61] (1972) عرضه كرد; با عنوان فرعى مسيح شناسى نقادانه براى زمان ما. اولويت هايى كه او بر مى شمارد، شبيه اولويتهاى سابرينو است; يعنى اولويت عمل بر نظريه، جامعه بر فرد، آدمى بر نهاد و امثال آن. اما بوف نيز در بسيارى از موضوعات كاملا سنتى است. او هر چند تأكيد مى كند كه سعادت بايد ساختارهاى اقتصادى، اجتماعى و سياسى را تحت تأثير قرار دهد، ولى مى پذيرد كه اين كمتر از سعادتى است كه عيسى در پى آن بود; هر چند كه بخشى از آن است. افزون بر اين، در اين جا مشكلى نيز وجود دارد وآن محدودبودن شناخت تاريخى ما ومعضل انتقال ازآنچه از عيساى قرن نخست مى دانيم، به مشكلات اجتماعى ـ سياسى قرن بيستم است.آيا واقعيت موضوع اين است كه "عيساى تاريخى ما را در تماس مستقيم با برنامه ها و اعمال رهايى بخشى كه به واسطه آنها، آن برنامه را عملى مى كند، قرار مى دهد؟" (بوف 1972: 279).

پاره اى از مسيح شناسى هاى بريتانيايى و آمريكايى

ما در بحث خود درباره شخصيت عيسى مسيح در مسيحيت معاصر، تا اين جا بسيار كم درباره سهم الهيدانانِ جهانِ انگليسى زبان سخن گفته ايم. راست است كه رهبرى الهيات به دست متفكران قاره اى اروپا، به ويژه آلمان بوده، ولى در بريتانيا و ايالات متحده نيز تلاش هاى خوبى صورت گرفته است، و هر چند كه محرك و تكيه گاه اين تلاش ها هم اروپا بود، الهيدانان انگليسى زبان به تبيين و نقد آثار چاپ شده در اروپا پرداختند و دست كم پاره اى از زياده روى ها را مانع شدند.

يكى از نمونه هاى برجسته اين جريان بررسى، تنقيح و تدوينِ رساله كلاسيك الهيدان اسكاتلندى، دونالد بيلى،[64]مى نامد; زيرا به نظر مى رسد كه اراده جديدى در ميان الهيدانان پديد آمده است كه بشر بودن عيسى مسيح را به شكلى كاملا جدى مورد توجه قرار دهند و با روح انگارى عمدتاً ناخودآگاه با آن وسعت (يعنى اين كه او تنها به ظاهر بشر بود) كه در مسيحيت، متداول و حتى در بخش عمده الهيات ريشه دوانده بود، مبارزه كنند.

رويكرد ديگر وى عبارت است از نوع جديدى از شكاكيت تاريخى كه تا حدى نتيجه نقدگرايى قرن نوزدهم در جستوجوى عيساى تاريخى بود و تا حدى نيز از تحقيقات شكّاكانه بولتمان سرچشمه مى گرفت. بيلى به طوركلى ازنخستين گرايش استقبال كرد، ولى معتقد بود كه گرايش دوم نيازمند اصلاح است. براى ما صرف اين حقيقت كه عيسى زندگى كرد و به صليب كشيده شد و يا حتى از ميان مردگان برخاست، نمى تواند چندان اهميتى داشته باشد; مگر آن كه ما ازاين كه او «كه بود وچگونه بود و زيست» سردرآوريم.

بيلى تصديق مى كرد كه انديشه خدا ـ انسان «اوج تناقض نمايى»[65] است، ولى او راضى به دل كندن از آن ـ به هر شكل ـ نبود. او معتقد بود كه با استفاده از تجربه مسيحى در باب كارايى فيض در حيات بشرى مى توان اين تناقض را روشن كرد. مسيحيان  از زمان پولس به بعد، اقداماتى را انجام داده اند; گرچه گفته شده است كه حقيقتاً آنها چنين نكرده اند، بلكه خداست كه در آنها و به واسطه آنها چنين كرده است. با اين حال، به عقيده بيلى دقيقاً در چنين زمان هايى است كه افراد بشر حقيقتاً خودشان هستند. ما در اين جا جوهره مسيح شناسى را در اختيار داريم. عيسى مسيح بشرى است كه كاملا تسليم خداست; انسانى كه فيض در او به تنهايى سيادت و فرمانروايى مى كند; و در واقع به همين علت، حقيقتاً بشر است. بيلى به تبيين انديشه اى مى پردازد كه متعلق به آگوستين است، اما به نظر مى رسد كه او استفاده  كاملا بديعى از آن مى كند.

بيلى در كتاب خود، بحث مبسوطى درباره عمل عيسى، يعنى كفاره مطرح كرده است. در اين بحث مشاهده مى كنيم كه او چگونه بعضى از افراطورزى هاى الهيدانان اروپايى را تصحيح كرده است. او سرانجام، اين مطلب را مى پذيرد كه ما نمى توانيم پرسش هاى مربوط به عيساى تاريخى را ناديده بگيريم; زيرا ما زمانى مى توانيم معنى صليب را دريابيم كه بدانيم چه كسى بر فراز صليب جان داد. به نظر مى رسد كه اين مطلب در مخالفت با بولتمان باشد. او نكته ديگرى را نيز در مخالفت با بارت، مطرح مى كند و آن اين كه كفاره نمى تواند تماماً يك رخداد عينى باشد; زيرا فرآيندى معنوى در قلمرو پيوندهاى شخصى است (بيلى 1947: 200).

]امروزه[ نوعى الهيات به ويژه در ايالات متحده شكل گرفته كه به نظر مى رسد حقيقتاً انگلوساكسن است; به اين معنا كه بخش عمده اى از ساختار مفهومى خود را مديون فيلسوفان انگليسى زبان است، نه فيلسوفان آلمانى زبان. اين الهيات همان الهيات پويشى[68] است.

شايد بتوان شخصيت عيسى مسيح را در الهيات پويشى به بهترين شكل در اثرى از نورمن پيتنگر[71] منتشر ساخت.

الهيدان پويشى، همان گونه كه از نامش پيداست، حوادث را بر حسب تحولات مستمر آنها مشاهده مى كند، نه براساس جهش ها يا هجوم هاى ناگهانى و ناشى از بيرونِ فرآيند. از اين رو، اراده جدى پيتنگر بر اين است كه حتى تجسّد را به همين شكل مورد توجه قرار دهد. لازمه آشكار اين سخن آن است كه عيسى مسيح را با همه افراد بشر از يك سنخ بدانيم. پيتنگر بارها تأكيد كرده است كه فرق عيسى مسيح و ساير افراد بشر فرقى رتبى است نه نوعى. او هم چنين معتقد است كه عيسى در جهان، يك استثنا[73] آن آموزه است; هر چند كه مقيد به الفاظ ظاهرى آن نيست. او تصريح مى كند كه اگر به آن هدفى كه تقريرهاى كلاسيك را تعيين مى كند... پشت پا زده شود، مسيحيت به طور قطع، ويران خواهد شد (همان 85).

الهيدان آمريكايى ديگرى كه عموماً او را در شمار مكتب پويشى به حساب مى آورند، شوبرت اُگدن[74] (1928) است; هر چند همان گونه كه ملاحظه خواهيم كرد، او داراى رويكردى نسبتاً متفاوت است. آثار اوليه اُگدن تحت تأثير شديد (هر چند همراه با نقادى) تفسير وجودى و اسطوره زدايى بولتمان بود. اما به عقيده او، ديدگاه هاى بولتمان را مى توان به راحتى در قالبى ذهن گرايانه يا غيررئاليستى از مسيحيت در آورد; زيرا فاقد هر گونه اساس متافيزيكى است. از اين رو، او طرفدار برقرارى پيوند ميان اگزيستانسياليسم و فلسفه پويشى به عنوان اساسى براى ايجاد الهياتى بود كه به خوبى بتواند، نه تنها وجود بشرى، بلكه وجود الهى را بررسى كند. به گفته او، "نظر ما اين است كه يافتن راه حل قابل قبول براى مشكل الهياتى ما، مبتنى بر اين است كه بكوشيم تا به گونه اى اساسى، سهم خاص اين دو جنبش را در فلسفه معاصر مورد بررسى دقيق قرار دهيم" (اگدن 1962: 177).

اگدن در مرحله بعدى تفكر خود، شايد مهم ترين منتقد مكتب الهياتىِ «مرگ خدا»[76] بازگشت، به اگزيستانسياليسم گرويد و اعلام كرد كه «ويژگى مسيح شناسى از ويژگى هاى اگزيستانسياليستى است و ادعاى صريح آن درباره اين كه عيسى كيست، حتى بيشتر از ادعاى صريح درباره اين است كه ما كه هستيم» (اگدن 1982: 42). شايد پيوند دادن اگزيستانسياليسم و فلسفه پويشى عملا غيرممكن باشد.

جان رابينسون[79] او كه بيشتر در آسمان ها مى زيست، اندك زمانى در زمين زندگى كرد و سپس به منزلگاه خود در ماوراى طبيعت بازگشت. رابينسون مايل بود كه اعتقاداتى همانند اعتقادات عامه داشته باشد، اما اعتراضات او اساسى بود و اگر انديشه عيسى به عنوان خدا ـ انسان براى بسيارى از مردم در قرن بيستم باورنكردنى است، مسئوليت اين قضيه را بايد تا حد زيادى به گردن آموزه هاى نارساى كليسا در اين زمينه انداخت.

اثر عمده رابينسون در مسيح شناسى، زير عنوان چهره بشرى خدا[80] كوششى قاطعانه براى زدودن ابرهاى تيره روح انگارى و معرفى كردن عيسى مسيح به عنوان فردى حقيقتاً انسان بود و اين چيزى است كه پدران كالسدونيايى در قرن پنجم آشكارا بر آن مهر تأييد زدند و اگر بناست كه عيسى اهميتى براى بشريت داشته باشد، گريزى از آن نيست. با اين حال، رابينسون اگرچه از منتقدان ماوراءالطبيعه گرايى و نيز شيوه هايى است كه در آن، انديشه هايى چون «وجود قبلىِ» عيسى و «بى گناهىِ» او وجود دارد، اما به عقيده اساسى مسيحيت در باب تجسّد وفادار ماند. اين عقيده متكى به «وجود قبلى» و انديشه هاى وابسته به آن نيست.

من معتقدم كه كلمه مى تواند به همان درستى و به همان ميزان انطباق با كتاب مقدس (در واقع با درستى و انطباق بيشتر با كتاب مقدس) در مورد شكل ديگرى از فهم آن اطلاق شود; يعنى همان كسى كه يكسره و به طور كامل يك انسان بود ـ و هرگز چيزى غير يا بيش از يك انسان نبود ـ آنچه را كه ازآغاز، معنى وهدف تجلى خود خدا بوده (خواه در قالب روح، حكمت و كلمه او و خواه در قالب پيوند عميقاً شخصىِ فرزند بودن) آن چنان تجسم بخشيده است كه در باره اش مى توان و بايد چنين گفت: او "انسانِ خدا" يا "خدا درمسيح" يا حتى "خدا براى ما" بود (رابينسون1973: 179).

از اين رو، جاى شگفتى نيست كه چون مجموعه اى از داستان ها را بعضى از الهيدانان انگليسى تحت عنوان اسطوره خداى متجسّد[82] مى دانست، به تندى آن را هدف انتقاد قرار داد.

پاره اى از مسيح شناسى هاى معاصر در آيين كاتوليك

اين مقاله تا به اين جا تقريباً به الهيدانان پروتستان و انگليكان اختصاص داشت و دليل آن اين است كه تا همين اواخر، مطالعات كاتوليكى درباره مسيح تا حد زيادى تكرار مسيح شناسى كلاسيكِ كالسدونى بود و در سراسر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم، الهيات كاتوليكى با گرايش هاى «ليبرال» كه جلوه گاه آن پروتستانتيزم بود، ميانه خوبى نداشت و همان گونه كه كارل رانر معتقد بود، به رغم همه تحولات انقلابى اى كه در طى دويست سال، در جهان انديشه رخ داد، فرق نهادن ميان متون كليساى كاتوليك درباره اصول عقايد كه در سال 1950 منتشر شد، با متون منتشر شده در سال 1750 كارى بس دشوار بود. اما از اواسط دهه 1960 و از زمان شوراى دوم واتيكان تحولات جديدى بروز كرده است. در طى سال هاى ياد شده، رهبرى الهيات مسيحى از متفكران پروتستان به متفكران كليساى كاتوليك روم انتقال يافته و هر چند كه آموزه هاى سنتى هم چنان به اعتبار خود باقى مانده، ولى زبانى تازه و تأكيدى نو موجب پديد آمدن فهم جديدى شده است. اين تحول دست كم، در تفسير شخصيت عيسى مسيح رخ داده است.

خود كارل رانر (1904 ـ 1984) تبيين خوبى درباره روح جديد ارائه داد كه تأملات كاتوليكى را درباره شخص مسيح جان تازه اى داد. يكى از مزاياى الهيات او آن است كه مبتنى بر نوعى مردم شناسى[83] است كه (از نظر نگرش به بشر) تبيين دقيقى يافته است; و همين توجه او به سرشت بشر موجب اهميتى مشابه شده كه پيوند استوارى با بشر بودن مسيح دارد. از اين رو، در رانر همان گرايشى را مشاهده مى كنيم كه در بسيارى ديگر از الهيدانان وجود دارد; يعنى تمايل شديد به احياى بشر بودن مسيح، كه معمولا در گذشته به آن كم توجهى مى شد.

مردم شناسى مورد نظر رانر تا حد زيادى در دو كتاب او درباره الهيات فلسفى ذكر شده; كه يكى كتاب روح در جهان[86] مدعى است كه افراد بشر داراى زمينه مكاشفه هستند; به اين دليل كه ما هنگامى كه در فرآيند نامحدودِ تعالى به سوى نامتناهىِ معنوى شركت مى كنيم، نسبت به خود، آگاهيم و قرار داشتن در چنين اوضاع و احوالى به معناى برخوردارى از اميد به كلامى مكاشفه آميز از آن موجود غيرمتناهى است.

اين شرح كوتاه از مردم شناسىِ مورد نظر رانر گوياى اهميت آن در مسيح شناسى است. رانر اين پيوند را به اختصار، اين گونه بيان مى كند: مسيح شناسى همان مردم شناسى متعالى است و مردم شناسى همان مسيح شناسى ناقص است (رانر 1961:164). سخنان او درباره پيوند ميان مردم شناسى و مسيح شناسى يادآور ]ديدگاه هاى[ شلاير ماخر (1768 ـ 1834) است; هر چند كه مستقيماً برگرفته از او نيست. رانر هم چنين خاطر نشان مى سازد كه آن مسيح شناسى اى كه نقطه عزيمت آن بشربودن مسيح است، ريشه در عهد جديد دارد و نبايد مسيح شناسى هاى پيچيده تر و مبتنى بر كلمه يا لوگوس ابدى (از انجيل يوحنّا به بعد) از اذهان محو شود. او اين پرسش را مطرح مى كند كه:

آيا مسيح شناسى مذكور در كتاب اعمال رسولان كه از پايين، يعنى با تجربه بشرى از عيسى شروع مى كند، صرفاً ابتدايى است؟ يا اين كه سخن خاصى براى گفتن دارد كه مسيح شناسى كلاسيك با اين وضوح، نمى تواند آن را مطرح كند؟

انديشه آمدن خدا به ميان مخلوقات، به گونه اى بيشتر تجسد آميز، به وسيله رانر و در ارتباط با انديشه تكامل مورد بحث قرار گرفت (رانر 1978: 173 ـ 203). پاره اى از انديشه هاى او مشابه انديشه هاى تيل هارد دى كاردين[87] است، كه در ادامه از آن، بحث خواهيم كرد. رانر معتقد است كه خداوند در فرآيند تكامل، به طور مستمر، خود را در خلقت و در سمت و سوى آن آشكار مى سازد. عيسى مسيح در اوج اين فرآيندِ آشكارسازى قرار دارد; به گونه اى كه به عقيده رانر، داراى اهميتى كيهانى است و علاوه بر اين، انديشه اى است كه ريشه در عهد جديد در رساله پولس به افسسيان دارد.

اگر ما مسيح شناسى رانر را در كنار مسيح شناسى فردى بلژيكى و دومينيكن به نام ادوارد شيلبكس[88] (1914) قرار دهيم، شاهد تنوع گسترده اى در الهيات كاتوليكى پس از شوراى واتيكان دوم خواهيم بود. او نيز از انسان بودن عيسى مسيح شروع مى كند، اما نه از برداشتى فلسفى درباره اين كه انسان چيست و چه مى تواند بشود، بلكه از كوششى (به رغم همه چيز!) براى بازسازى عيساى تاريخى.

او در دو مجلد بزرگ كه نام نخستين كتاب آن عيسى[90] است، به بررسى مطالب عهد جديد مى پردازد و به ويژه مى كوشد تا از خصوصيات اوليه عيسى پرده بردارد و همين موضوع او را وادار مى سازد تا ضمن تلاشى دشوار و پرمخاطره، اولين لايه هاى سنت را در عهد جديد كنار نهد. او اهميت بسزايى براى منبع فرضى معروف به  (Quelle)Qقائل است كه گفته مى شود اساس انجيل متى و لوقا است; البته بايد خاطر نشان ساخت كه متخصصان عهد جديد درباره ارزش يافته هاى شيلبكس دچار دو دستگى شده اند. او مدعى است كه عيسى بيش از همه به عنوان پيامبرى وصف شده است كه ملكوت را اعلام مى كند و با شفا دادن ها و با طرد ارواح خبيث، شاهدى بر ظهور ملكوت ارائه مى دهد و با تعليم شاگردان و مطرودان اجتماع و هم غذا شدن با آنان، روح ملكوت را آشكار مى كند. اين مستمعان پيش از آن نيز، به واسطه دوستى با عيسى، خود چيزى را به عهده گرفته بودند كه همانند تجربه اى نجات بخش بود; به گونه اى كه حتى پيش از اوج حوادثِ به صليب كشيدن و رستاخيز ـ اگر بازسازى مورد نظر شيلبكس را بپذيريم ـ عيسى به واسطه تعليم و تبليغش، مستمعان را از قيد و بند انديشه هاى خدا و جامعه بشرى آزاد ساخت و به آنها بينشى كامل تر از چارچوب حيات بشرى را اعطا كرد.

ولى حتى اگر اين را هم بپذيريم، مدعاى شيلبكس را مبنى بر اين كه انديشه «پيامبر» داراى تمامى بار معنايى است كه او به آن نسبت مى دهد و اين كه تصور اوليه درباره عيسى به عنوان پيامبر، پيشتر در مسيح شناسى كلاسيك وجود داشت، به سختى مى توان پذيرفت. شيلبكس نياز به اين پرسش را كه شخص مصلوب و برخاسته از مردگان «كه بود و چه بود» پاسخ مى دهد، ولى به اندازه كافى خودِ تصليب و رستاخيز را مورد بررسى قرار نمى دهد.

ژزوئيت پى يره تيلهارد دى شاردن[92] در سال درگذشتش منتشر شد و بسيارى ديگر از آثار او در دهه هاى پس از آن.

تيلهارد در دوران جوانى به علوم زيست شناسى علاقه مند بود و تحت تأثير فلسفه هِنرى برگسون، به ماترياليسم قرن نوزدهم مى تاخت و براى اثبات اصلى سازنده كه در ]نظريه [تكامل وجود داشت، استدلال مى كرد. تيلهارد، رفته رفته، تكامل را فرآيندى بسيار نظام مند دانست كه به سوى هدفى در حال حركت است. بعضى از دانشمندان به او خرده مى گرفتند كه نظريه تكامل را بسيار ساده انگاشته و ويژگى آشكار جستوجو و آزمايش را در آن ناديده گرفته است و اين در حالى بود كه بعضى از الهيدانان اين پرسش را مطرح مى كردند كه آيا اصل اصولى و زاينده تكامل را ـ به شكلى كه به  تيلهارد نسبت داده مى شود ـ مى توان به درستى، خدا ناميد؟ البته دغدغه و تعلق خاطر ما در اين جا بيش از آن كه مربوط به شايستگى ها و ناشايستگى هاى عمومى فلسفه تيلهارد باشد، مربوط به ديدگاه او درباره عيسى مسيح است. او عيسى مسيح را انعكاس هدف آينده در زمان حال مى داند كه تكامل به سوى او در حركت است. او نام اين انديشه را نقطه فرجامين[93] مى نهد ; به اين معنا كه همه اشيا در خدا گرد هم مى آيند. اين انديشه ريشه در عهد جديد به ويژه در رساله پولس به افسسيان دارد و بر اساس آن، عيسى چهره اى اين جهانى، و در واقع هدف فرآيند اين جهانى است. تيلهارد خود مى گويد:

يگانه رسالت اين جهان عبارت است از ملحق شدن جسمانى مؤمنان به مسيحى كه او از خداست. (تيلهارد دى شاردن 1964: 318).

تصور نوع بالاترى از اين مسيح شناسى كار دشوارى است. تيلهارد در عين حال، با هرگونه نگرش روح انگارانه[96] (قرن هشتم ميلادى) و مناقشات بر سر شمايل مسيح داشته باشد.

چنانچه استعدادهاى شگفت انگيز ماده ـ انرژى را در نظر بگيريم، ديدگاه تيلهارد درباره مجموع عالم به عنوان بدنِ مسيح، يعنى بدن لوگوسى كه اساس نظم و وحدت جهان است، در مجموع امپرياليستى نيست; هر چند كه در نگاه اول شايد چنين به نظر بيايد، اما نظرهاى او نيازمند تنقيح و اصلاح جدى است; زيرا او در دوران زندگى اش موفق به چاپ آثارش نشد و از اين رو، نتوانست انتقادهاى محققانه اى را كه بر او وارد شد، مورد توجه قرار دهد.

شرايط حاضر

آنچه تاكنون درباره تفكر مسيح شناسانه نيمه دوم قرن بيستم گفته شد، نظرهاى كونگ را كه تقريباً در آغاز اين فصل مطرح كرديم، تقويت مى كند. «مباحثات مسيح شناسى موجود كه از دوره مدرن آغاز گشته، هنوز هم به نتيجه نرسيده است.» ما در روزگار كثرت گرايى اى زندگى مى كنيم كه در آن، شيوه هاى پر سابقه درك چهره عيسى مسيح كهنه و نخ نما شده و هيچ نظر تازه اى نيز به جاى آن ننشسته است. با اين حال، در ميان ]امواج [كثرت گرايى، مى توانيم گرايش هايى را مشاهده كنيم كه هم چنان به وجود خود ادامه مى دهند. از آن جا كه تغيير در سمت و سو ـ كه مشخصه آن پديد آمدن نو ارتدوكسى است ـ ديگر فاقد تأثير نيرومندى است كه قبلا در طى يك نسل و مانند آن داشت، انديشه هايى كه براى نخستين بار در دوره پس از روشنگرى و در سراسر قرن نوزدهم مطرح شدند، دوباره در حال مطرح شدن هستند. كارل بارت هنگامى كه در اوج شهرت و نفوذ بود، اظهار داشت كه اين مطلب آشكار شده كه ريتسل گرايى تنها بخشى از ماجرا بوده است. امروزه پس از گذشت چندين دهه، به نظر مى رسد كه بارت گرايى نيز تنها بخشى از موضوع بوده است. ليكن بايد گفت كه اگرچه پاره اى از انديشه هاى دوره پيش از بارت در حال تكرار است، مباحثاتى كه تحت تأثير رنسانس الهياتى زير نظر بارت صورت گرفت، در حال متعادل شدن هستند. در اين جا، به اختصار برخى از گرايش هاى موجود را بررسى مى كنيم.

پرسش تاريخى

در قرن نوزدهم، كسانى كه به كار نگارش درباره مسيح مشغول بودند، كوشش بسيارى مى كردند كه فارغ از انديشه هاى الهياتى و اسطوره اىِ شكل گرفته در اطراف مسيح، به بازسازى تاريخ او بپردازند. موضوع «پرسش از عيساى تاريخى» كه هدف آن نشان دادن بشربودن اصيل او بود، هدف انتقادهاى شديد آلبرت شوايتزر[98] و ديگر شاگردان بولتمان «پرسش جديدى» را درباره عيساى تاريخى مطرح كردند. اين «پرسش جديد» همانند «هرمنوتيك جديد» هم زمان با آن، اثر چندانى نداشت و پرسش تاريخى همان است كه هنوز كاوش محققان مسيحى و يهودى و ديگران را مى طلبد. در ميان نويسندگان معاصر، پننبرگ و شيلبكس به طور بسيار جدى، تاريخ را واسطه مكاشفه تلقى كرده اند، ولى از مخاطرات فروافتادن در دام آن پرسش قديمى نيز آگاه هستند.

بشربودن عيسى مسيح

براساس مسيح شناسى سنتى،عيسى مسيح هم داراى طبيعتى بشرى وهم داراى طبيعتى الهى بود. در انديشه پس از دوره روشنگرى،[99] براى مثال در انديشه شلايرماخر، تأكيد بسيارى بر طبيعت بشرى عيسى مى شد ; چيزى كه تا آن زمان تحت الشعاع تأكيد فزاينده برالوهيت او قرارگرفته بود. اما دردوره نوارتدوكسى، اين بار بشر بودن واقعى مسيح دچار خطر مزبور شد. از دهه 1960، بر بشر بودن عيسى تأكيد شده و معمولا اين موضوع، نقطه عزيمت تأملات مسيح شناسانه بوده است; هم چنان كه در مورد رانر، شيلبكس، پننبرگ، رابينسون و ديگران نيز چنين است. متفكران ياد شده از مردم شناسى هاى فلسفى معاصر بهره بردند. مدعاى اين مردم شناسى ها آن است كه هيچ «طبيعت» ثابت بشرى اى وجود ندارد و بشرْ موجودى است كه در فرآيند تعالى قرار دارد.

الوهيت عيسى مسيح

اگر تأكيد رسمى بر الوهيت مسيح، بشربودن او را تحت الشعاع قرار داد، گرايش امروزى به بشربودن مسيح، الوهيت او را به مخاطره افكنده است. انديشه «تجسّد» امروزه در معرض انتقاد قرار گرفته است (هيك 1977); هر چند كه اين انديشه به گونه اى جديد بيان شده است. تصور اين كه مسيحيت بتواند با دست برداشتن از ادعاى الوهيت براى مسيح، كه عميقاً در الهيات و شعاير مسيحى ريشه دوانده است، به حيات خود ادامه دهد، دشوار است. گرايش امروزى به اين نيست كه الوهيت را «سرشتى» مازاد تصور كنيم كه به هر دليل، ضميمه بشربودن مسيح شده است يا آن كه بشربودن او را «سرشتى» بدانيم كه به خاطر الوهيت او مسلّم انگاشته شده است، بلكه گرايش به اين است كه او تا آن جا كه شرايط متناهى اجازه مى دهد، بشرى متعالى است كه مظهر كامل خداست.

چهره هاى نجات بخش

پرسشى كه امروزه اهميت پيدا كرده، هرچند كه تازگى ندارد، پيوند ميان عيسى مسيح با «چهره هاى نجات بخش»[100] مانند كنفوسيوس، ]حضرت[ محمد]ص[ كريشنا، بودا و ديگران است. آيا مسيح يگانه تجلى خداوند يا حتى آخرين آن بود، يا اين كه بخشى از بشريت، نجات را در يكى ديگر از اين چهره ها مى يابند؟ يا به گونه اى نظرى تر، اگر فرض كنيم كه در مناطق دوردست عالم، مخلوقاتى هوشمند يا الهى وجود دارند، آيا آنها هم نجات بخش هاى خاص خود، و پيامبران نازل شده از سوى خدا و خاص خود، يا حتى الوهيّت هاى تجسديافته خود را دارند؟ خود عهد جديد هيچ پاسخ كامل و روشنى به چنين پرسش هايى نمى دهد و حتى متأله برجسته اى چون قديس توماس آكويناس امكان تكثر در تجسد را مورد تأمل و دقت قرار داده است. اين پرسشى است كه مسيح شناسى آينده ناگزير از رويارويى با آن است و به رغم انبوه مقالات و كتاب هايى كه در اين موضوع نوشته شده، پرسش هاى دشوار بسيارى هنوز بى پاسخ مانده است. براى مثال، آيا عقلانيت، اخلاق و معنويت داراى تكثر است، يا اين كه تنها يك لوگوس جهانى وجود دارد كه در قالب چهره هاى نجات بخشِ متعدد جلوه گر شده است (هر چند كه درجات وضوح هر يك متفاوت باشد). به نظر مى رسد كه مسيح شناسى هنوز تمامى رسالت خود را به انجام نرسانده است.

لینک منبع