مراحل تکوین سه جلوه خدا در قرون اولیه مسیحیت
36 بازدید
تاریخ ارائه : 1/21/2014 1:16:00 PM
موضوع: ادیان و مذاهب

هر چند مسیحیان اولیه همانند یهودیان به خدای واحد اعتقاد می ورزیدند، آنان مسیح را با تعابیری همچون پسر خدا، صورت خدای نامرئی،کلمه سرمدی که با خداست، تصویری گویا از هستی خود خدا و مانند اینها تقدیس میکردند.خدای سه گانه در کتاب مقدس و ظهورراست کیشی
مقاله حاضر(۱) یکی از مقالات کتاب Companion Encyclopedia of Theology است، در این مقاله نویسنده مراحل تکوین سه جلوه خدا را در قرون اولیه مسیحیت بررسی کرده است. در این مقاله به جای واژه تثلیث، (Trinity) ، واژه خدای سه گانه، (Thetriune God) به کار رفته است تا از این رهگذر، سیر تکون هر یک از این سه جلوه خدا بررسی شود. گرچه خدای سه گانه برای اولین بار در شورای نیقیه (۳۲۵ م). وسپس در شورای قسطنطینیه (۳۸۱ م). پذیرفته و تایید شد; اما این سؤال برای آیندگان مطرح شد که چگونه مردمی که هر روز در مراسم نیایش خود می خواندند: «یهوه خدای ما،یهوه واحد است.» به خدای سه گانه مسیحی ایمان آوردند و چه عواملی در شکل گیری این آموزه تاثیر داشتند؟
برای پاسخگویی به سؤالات فوق، نویسنده در ابتدا منشا این سؤالات را بررسی می کند، سپس به عواملی که در شکل گیری این آموزه مؤثر بودند می پردازد; و مهمترین این عوامل را کتاب مقدس و مناسک عبادی مسیحی می داند.
هر چندمسیحیان اولیه همانند یهودیان به خدای واحد اعتقاد می ورزیدند، آنان مسیح را باتعابیری همچون پسر خدا، صورت خدای نامرئی، کلمه سرمدی که با خداست، تصویری گویا ازهستی خود خدا و مانند اینها تقدیس می کردند. لذا علمای مسیحی در جست وجوی راه هایپایان دادن به تضاد آشکار بین ستایش مسیح به عنوان خدا و پرستش خدای واحد بودند; واین آغاز راه برای تکوین این آموزه مسیحی بود.
نویسنده تبیین های مختلف از این آموزه را به صورتی عقل پذیر و منظم و سلسله وار بیان می کند و در پایان، گفت وگوهای عالمان مسیحی و مسلمان، و متهم شدن مسیحیان به شرک ورزیدن به خدا را بررسی مینماید. توجه شما را به بخش اول این مقاله جلب می کنیم.
مسیحیان به خدای پدر،پسر و روح القدس اعتقاد می ورزند. حکم سنتی ایمان به خدای سه گانه در شورای نیقیه به سال ۳۲۵ م. پذیرفته و به سال ۳۸۱ م. در شورای قسطنطینه بار دیگر تایید شد و شرح و بسط یافت. این اعتقاد نامه که ساختاری سه بخشی دارد: (ما به یک خدای پدر توانا کهآسمان و زمین را آفرید... و یک خداوند، عیسی مسیح، تنها فرزند خدا، مولود پدر قبلاز همه چیز... و به روح القدس، خداوند و حیات بخش، اعتقاد داریم) تا به امروز توسط میلیون ها مسیحی در سراسر جهان به هنگام مراسم عشای ربانی به کار رفته است. اینقدیمی ترین تلخیص معتبر از تعالیم مسیحی و نشان مسیحیت راست کیش است.
نزدبسیاری از مسیحیان، نظریه تثلیث ساختاری الهیاتی دارد و احتمالا شیوه مفیدی برایوصف راههای مختلفی است که خداوند خود را به ما می شناساند. با این حال، این دیدگاهاز ضروریات مسیحیت نیست. در اوایل قرن نوزده، فریدریک شلایر ماخر هنگامی که نظریاتاعتقادی خود را در کتاب ایمان مسیحی (۲) سامان می داد، نظریه تثلیث را در بخش ضمیمهجای داد. وی اذعان داشت که این آموزه حقیقتی بنیادین را درباره اتحاد خدا با انسانبیان می کند، اما او آن را نه صرف یک آموزه بلکه ابزاری برای دفاع از امر دیگری میدانست که عبارت بود از کوشش برای تبیین الهیاتی حقایق بنیادی تر. او نوشت که نظریهتثلیث «نزدیک ترین بیان برای خودآگاهی مسیحی » نیست. از دید او، تنها این دو گفتهنزدیکترین بیان در این باره است: یکی این که ذات و هویت خدا در مسیح حضور دارد، ودیگر این که الوهیت خود را با ذات انسان در روح القدس متحد می کند; همان روح القدسیکه حیات بخش مسیحیت است. هیچ یک از این گفته ها مستلزم فرض خدایی سه گانه نیستند.
رویکرد شلایر ماخر در این مسئله، تازگی نداشت. پیش از این در مسیحیت اولیه،سابلیوس تعلیم داده بود که الفاظ مختلف پدر، پسر و روح القدس صرفا نام هایی هستندکه مسیحیان بر نحوه دانش و تجربه ما از عمل و حضور خدا می نهند; یعنی نحوه هایی کهخدا خود را می شناساند. گفته اند وقتی خدا را پدر، پسر و روح القدس می نامیم صرفادر این مورد صحبت می کنیم که چگونه خدا خود را بر ما آشکار می کند، و اصلا سخنی درباره ذات خدا نگفته ایم. سؤالاتی را که قرن ها پیش سابلیوس مطرح کرد، و دیگرمنتقدان نظریه تثلیث نیز در طول تاریخ مسیحیت آنها را بازگو کرده اند، می توان بهترتیب ذیل بیان کرد: اگر به نحو اصل موضوعی بپذیریم که خدا یکی است، آیا می توان بهدلیل راههای مختلف شناسانده شدن خداوند به ما، تکثری را که در تجربه خود از خداموجود است، به هستی خدا نیز سرایت دهیم؟ چرا باید گمان شود تجلیات الهی، مشخص کنندهتمایزات درونی خداست؟
سابلیوس تنها متفکر مسیحی نبود که سؤالاتی را در مورد شکلگیری نظریه تثلیث مطرح کرد. تقریبا از ابتدا بعضی مسیحیان از اقرار به سه گانه بودن خدا ابا داشتند. واژه های پدر، پسر و روح القدس در کتاب مقدس و مناسک مسیحی به کاررفته بود، اما همه در نحوه فهم این تعابیر توافق نداشتند. به نظر می رسید عبارت «خدای پدر، پسر و روح القدس » اعتقاد به خدای واحد را مخدوش می سازد. در قرون اولیه هنگامی که متفکران مسیحی برای بیان آنچه را که از راه تجلی خدا در عیسی مسیح فهمیده بودند، این موضوعات را مورد بحث قرار دادند. دیری نپایید که نگرش های متفاوت،پیرامون یک کانون متحد شدند و همین کانون بود که در اعتقادنامه نیقیه - قسطنطنیهمتبلور شد و مسیحیت راست کیش را مشخص کرد. به لحاظ تاریخی و الهیاتی، دانستن چگونگی وقوع این امر مهم است. در ادامه مقاله تعدادی از عوامل مؤثر در این موضوع، یعنیکتاب مقدس، رستاخیز عیسی، و حیات مناسک (۳) مسیحی را که به شکل گیری ایمان به تثلیث کمک کرده اند، مورد بحث قرار خواهیم داد.
خدای سه گانه کتاب مقدس
مسیحیان اولیه یهودیانی بودند که کلمات قدیمی شمع (۴) را در دعاهای روزانه شان می خواندند: «ای اسرائیل بشنو یهوه، خدای ما، یهوه واحد است. پس یهوه، خدای خود را، به تمامی جان و تمامی قدرت محبت نما» ، (سفر تثنیه ۶: ۴.) در پاسخ به این سؤال که کدام فرمان قبل از همه است، عیسی کلمات شمع را نقل می کرد: «مسیحیان اولیه نیز ایمان به خدایواحد داشتند ما را یک خداست یعنی پدر که همه چیز از اوست » (اول قرنتیان ۸: ۶.) اولین فرمان، طبق کتاب شبان هرماس که در قرن دوم نوشته شده، چنین است: باور داشتهباش که خدا یکی است، خدایی که همه چیز را آفرید و کامل کرد.(هرماس، فرمان ۱: ۱) اولین فقره این اعتقاد نامه این است که ما به یک خدا ایمان داریم.
هر چندمسیحیان اولیه با همنوعان یهودیشان در وجود خدای واحد موافق بودند، مسیحیت از همان آغاز با تقدیس مسیح، خود را از یهودیت جدا ساخت. این مطلب از تعابیر والایی که دروصف مسیح در عهد جدید وجود دارد و نیز از سرودهایی که به افتخار مسیح تصنیف گشتهاند، آشکار است; تعابیری مانند پسر خدا، صورت خدای نامرئی، کلمه سرمدی که با خداست،تنها کسی که در او خدا با تمام کمالش جای گرفته است; تصویری گویا از هستی خود خدا،و سرودهایی مانند: خدا او را بسیار بالا برد و نامی بدو داد که برتر از همه نامهاست، (فیلیپیان: ۲.)
در دستور العمل غسل تعمید هم این نکته را می توان دید; زیرا موجودی بشری مانند مسیح را در کنار خدا که خالق همه چیز است قرار می دهد، و یادر اولین عشای ربانی، مسیح در مراسم شکستن نان آنچنان ستایش می شود که گویی در اینمراسم، زنده و حاضر است. مقارن دومین دهه قرن دوم، پلینی، حاکم رومی بیزانس، که ازبیرون به مسیحیت می نگریست، گزارش کرده است که مسیحیان عادت داشتند در روزی معین قبل از روشن شدن هوا جمع شوند و برای مسیح مانند یکی از خدایان سرود تسبیح بخوانند.
یکی از راه های پایان دادن به تضاد آشکار بین ستایش مسیح بعنوان خدا و پرستش خدای واحد و ارائه توجیهی عقلانی برای شکل خاص عمل و گفتار مسیحیان، به کارگیری مستقیم سنت فلسفی یونان بود. ما به دلیل تاثیر مسیحیت و یهودیت بر غرب عادت کرده ایم که الوهیت را مقوله ای دارای یک فرد (خدای واحد متعال) بدانیم، اما در عهدباستان، مقوله الوهیت موجودات زیاد و متنوعی را در بر می گرفت و مصادیق بسیارمتفاوتی داشت. در این سنت، روشن ترین راه برای بحث در مورد الوهیت مسیح و روح القدس،تصور سلسله مراتب برای موجودات الهی بود. هر فردی می توانست ضمن پذیرش یک خدای برتر، خدایان پائین مرتبه ای را نیز تقدیس نماید. این خدایان مانند خدای برتر برتمام جهان فرمان نمی راندند، اما با این حال موجوداتی الهی به شمار می آمدند. سیلیوس، فیلسوف مشرک قرن دوم، نوشت: فردی که خدایان متعدد را می پرستد، از آنجا که خدایی متعلق به خدای بزرگ را می پرستد، حتی با همین عمل، کاری را انجام می دهد که خدای بزرگ دوست دارد.
اولین دفاعیه نویسان مسیحی، تحت تاثیر این فهم از الوهیت،گمان می کردند که در جهان چندخدایی روم باستان، برجسته کردن خصیصه کثرت گرایانه مفاهیم ناظر به الوهیت در مسیحیت، تدبیر زیرکانه ای است. آتناگوراس، دفاعیه نویسی که در آتن متولد شد و در دومین نیمه قرن دوم قلم می زد، در حالی که خوشحالی خود رااز زیرکی ای که در غلبه بر یکی از مخالفانش به کار برده است به سختی پنهان می سازد،به اطلاع منتقدانش می رساند که:
...
اگر شنیدیم مردمی که ملحد نامیده می شوندخدای پدر، خدای پسر و روح القدس را مطرح می کنند، نباید به حیرت افتیم... آموزه های ما در مورد الوهیت فقط همین ها نیست، بلکه همچنین می گوییم: انبوهی فرشته و کارگزاروجود دارند که خدا آنها را... در مکان خاصشان قرار داده است...
آتناگوراستلویحا این سؤال را مطرح کرد: چگونه ممکن است ملحد نامیده شویم با این که نه تنهابه یک خدا، بلکه به سه خدا و به خدایان کوچکتر بسیاری نیز اذعان داریم که به آن سه وابسته هستند؟ کثرت گرایی موجود در الهیات مسیحی در جامعه رومی - یونانی مایه نگرانی نبود، برای برخی این الهیات فرصت مناسبی برای عرضه این نهضت نوین بود.
دیگر دفاعیه نویسان عبارات مشابهی را به کار برده اند. برای مثال: ژوستین شهیدگفته است: «مسیحیان عیسی مسیح را در منزلت دوم قرار داده، او را به عنوان پسر خودخدای حقیقی گرامی می دارند و روح مخصوص نبوت را در رتبه سوم می گذارند» ; اوریگن (۵) اسکندرانی تا آنجا پیش رفت که اصطلاح خدای دوم را بدون اشاره به پسر به کاربرد. وی در گفت وگو با اسقفی مسیحی از عربستان گفت: «ما هراسی نداریم که به یک معنااز دو خدا، و در معنایی دیگر از یک خدا سخن برانیم ». وجود چنین عقایدی در باب تکثرخدایان به متفکران اولیه مسیحی کمک کرد تا به طور موقت تبیین کنند که چگونه مسیح وروح القدس می توانند خدا باشند، و در عین حال ایمان به خدای واحد باقی بماند، ولیبا دقت بیشتر معلوم شد که آن گفته ها رضایت بخش نیست و در نهایت، کنار گذاشته شد. زیرا به نظر می رسید در این گفته ها پسر و روح القدس به صورت دو دستیار (۶) خدا نههمکار (۷) او مطرح می شوند. به هرحال، مسئله تکثر خدا از همان ابتدا متفکران مسیحی را تحت تاثیر قرار داده بود.
با وجود این، وقتی برخی در کلیساها می شنیدند که الهی دانان در مورد خدای دوم و یا مراتب مختلفی در الوهیت سخن می گویند، معتقد بودندکه اشتباهی رخ داده است. هر چه باشد، آنها با مسیحی شدن از پرستش خدایان مختلف رهایی یافته بودند و خدای احد حقیقی را می پرستیدند. آیا سخن از چند خدایی، بازگشتی به زندگی ترک شده پیشین نبود؟ ترتولیان، اهل کارتاژ در شمال آفریقا، در ابتدایقرن سوم، که اولین دانشمند مسیحی ای بود که به زبان لاتین می نوشت، گفته است: «عامه مسیحیان (او آنها را مردم عادی می نامید) اعتقاد داشتند که با تبلیغ دو یا سه خدا،اعتقاد مسیحیت به خدای واحد صدمه خواهد دید. آنها می گویند: «ما تک فرمانروایی راپذیرفته ایم » ، یعنی خدای واحدی که بر تمام جهان فرمان می راند. از آنجا که آنهااعتقاد به وجود تنها یک فرمانروا دارند، چنین مسیحیانی را «مونارکیان » (۸) ، یعنی پیروان حکمرانی (۹) تنهای (۱۰) خدا می نامند.
با بررسی نوشته های انتقادی متفکران بزرگ دوره اولیه مسیحی، یعنی ایرینیوس، ترتولیان، یا اوریگن در بابمونارکیانیزیم، روشن می شود موضوعاتی که در عمق سنت مسیحی ریشه دارد، متفکران مسیحیرا واداشته است تا از حد مفاهیم موجود در باب وحدت و یگانگی خدا فراتر روند. بدونتردید یکی از دستمایه های این تحول، خود کتاب مقدس بود، البته نه صرفا عهد جدید،بلکه همچنین ترجمه یونانی عهد قدیم، یعنی ترجمه سبعینیه. بر اساس تصور برخی محافل یهودی پیش از ظهور مسیحیت، حکمت (۱۱) نه تنها وصفی الهی بود که عمل خدا در جهان یعنی خلقت را نشان می داد، بلکه کارگزار الهی (۱۲) به حساب می آمد که مجری اهداف خدا برای نوع بشر بود. هر چند «حکمت » ارتباط نزدیک با خدا داشت و با خدا یکی بود،آنها در زمان مناسب، نوعی استقلال وجودی در قلمرو آسمان برای آن قائل شدند. در باب هفتم کتاب حکمت سلیمان، یکی از مهمترین متون حکمت، آمده است:
از آنجا که حکمت سبکبال تر از هر حرکتی است، لذا به دلیل خلوصش همه چیز را فرا می گیرد و در آنهانفوذ می کند. زیرا حکمت نسیمی از قدرت الهی و فیضان خالصی از جلال قادر مطلق است; بنابر این، چیز ناپاک در او نفوذ نمی کند. چون فروغ (۱۳) نور ازلی و آینه صاف عملخدا و سیمای خیر اوست (۷: ۲۴- ۲۶.)
در کتاب حکمت سلیمان، حکمت را شکل دهنده همه چیز، شریک در عمل (خدا () ۴: ۸) عضوی از شورای آسمانی خدا که از ازل وجود دارند (۹: ۲۴) نامیده اند.
عهد جدید، مسیح را با حکمت یکی می داند: مسیح قدرت خدا و حکمتخداست (اول قرنتیان ۱: ۲۴.) بنابراین، یکی از وظایف متفکران اولیه مسیحی، مطرح کردن لوازم یکسان شمردن مسیح با حکمتی است که در کتاب هایی چون حکمت و امثال سلیمان به عنوان کارگزاری الهی توصیف شده است. عهد جدید به این شیوه اشاره کرده است. برای مثال، در اولین عبارات رساله به عبرانیان که لحن کتاب حکمت سلیمان را دارد، این توصیف آمده است: مسیح فروغ جلال خدا وخاتم جوهر اوست (۱۴) (عبرانیان ۱: ۳.) اوریگندر رساله، در باب اصول اولیه، توجه خواننده را به شباهت این عبارات عهد جدید باعبارات ترجمه سبعینیه جلب می کند (علاوه بر حکمت سلیمان، امثال ۸: ۲۲- ۲۵)، همچنین عبارات دیگری در عهد جدید هست که مسیح را صورت خدا می داند، برای مثال: صورت خدای نادیده، در رساله کولسیان (۱: ۱۵.) او از این متون، نتیجه گرفت که قوام وجودی حکمت خدا تنها به خداست که منشا تمام اشیاء است. اوریگن مدعی است که مسیح حکمت خداست،لذا به حق، خدا نامیده می شود. مسیح همچنین «تنها پسر» خدا نامیده شده است، پسری کهمنشاش را باید در خدا جست. از این رو، این سخن که مسیح صورت خداست بدین معناست کهاو در ذات خدا سهیم است همانند فرزندی که در طبیعت والدینش سهیم است.
اوریگن میدانست که اصطلاح «حکمت » معمولا به صورت صفت به کار می رود، مانند عبارت «مرد حکیم » ; یعنی «حکمت » به کیفیت یا صفت یا ویژگی فرد اشاره دارد. در استعمالات عرفی،حکمت نقش کارگزار را نداشت و مستقل از دیگر موجودات نبود. سؤالی که در مباحثاعتقادی ناظر به خدا مفید واقع شد، این بود که آیا حکمت (یعنی مسیح) را باید چیزیبدانیم که برای خود، وجود خاص دارد یا این مسئله فقط یک نوع سخن گفتن از نحوه وجودخدا در رابطه با انسانها است. به زبان فنی الهیات، سؤال این بود که آیا باید به حکمت «تشخص » (۱۵) داد، یعنی آن را هویتی مستقل، که در عین حال در خداست، دانست؟هویت یاد شده را بعدها در الهیات «اقنوم » (۱۶) نامیدند.
وجود عباراتی در ترجمه یونانی عهد قدیم که از حکمت به عنوان عنصری الهی، البته برجسته یاد می کند، به مسیحیان کمک کرد تا زبان عهد جدید را بفهمند و از چارچوب ادراکی مقدماتی ای برخوردار شوند که به مدد آن از یک طرف، این اعتقاد را که مسیح خداست بیان کنند، واز طرف دیگر، اظهار دارند که مسیح نه تنها نماد و تجلی الوهیت است بلکه وجودی مخصوصبه خود دارد. با این همه، حکمت صرفا «عنوانی » (۱۷) از عناوین مسیح در عهد جدید بودو متفکران مسیحی تنها وقتی می توانستند درباره حقیقتی که در مسیح دریافته بودند حق مطلب را ادا کنند که حکمت را در پرتو دیگر عناوین موجود در کتاب مقدس، به ویژه «پسرخدا» و کلمه (لوگوس) خدا، تفسیر کنند. اوریگن در تفسیر انجیل یوحنا، این عناوین وعناوین دیگری مثل نور، در، راه، شبان، پادشاه، زندگی و مانند آنها را مفصلا موردبحث قرار داد، اما در صورت بندی تعالیم مسیحیت در مورد تثلیث، فقط سه عنوان «حکمت » ، «پسر» و «کلمه » بیشترین اهمیت را داشته اند.
پیش از این، در زمان اوریگن معنای واژه لوگوس به موضوعی مورد مناقشه در جامعه مسیحیت تبدیل شده بود. سؤال این بود که آیا «کلمه » را به معنای عرفی آن باید گرفت تا درنتیجه، وجودی جدا از وجودگوینده اش نداشته باشد، یا آنگاه که در مورد مسیح بکار می رود دارای معنای متفاوتی است. واژه لوگوس در ترجمه سبعینیه مزمور ۴۵: ۲ (۴۴: ۲) (۱۸) وجود دارد. این آیه میگوید: قلبم کلمه نیکی را ذکر می کند. «کلمه » ذکر شده در مزامیر داود، با کلمه ایکه در ابتدای انجیل یوحنای قدیس هست، به یک معنا گرفته شده است. بعضی مسیحیان گمان می کردند که معنای این واژه روشن است; از آن رو که «کلمه » بیانی است که به تدریج ادا می شود، یعنی صدایی است که به محض شنیده شدن ناپدید می گردد و طبیعی بود که به معنای متعارف آن گرفته شود. وقتی این اصطلاح را درباره مسیح به کار می بریم، یعنی او وجودی جدا از پدر ندارد.
اوریگن می گوید: فهم این مسئله که چگونه کسی میتواند به گونه ای از «کلمه » سخن بگوید که از «پسر» سخن می راند، مشکل است. از اینرو واژه کلمه می باید در پیوند با عنوان «پسر» تفسیر شود، عنوانی که متضمن معنای «مستقل حیات » است. هر چند حیات بچه از مادرش است اما به صورت انسانی مستقل از مادرحیات دارد. اگر واژه های «کلمه » و «پسر» مثل هم معنا شوند، روشن است که «کلمه » متمایز از خدا (پدر) و دارای وجودی مختص به خود است. اوریگن به مخاطب خود یادآور میشود که در مطالعه کتاب مقدس باید «معنای » واژه های به کار رفته را به خوبی دریافت کند; وقتی کسی واژه «در» یا «تاک » یا «راه » را می خواند، هرگز فکر نمی کند که مسیح واقعا «در» یا «تاک » یا «راه » است. باید این واژه ها را به معنایی فهمید که موردنظر است و به امری معنوی اشاره دارد که مانند «در» یا «تاک » است. پس کلمه متعلق به خدا، باید به مثابه چیزی فهمیده می شد که شبیه کلمه متعلق به انسانها است اما نه خود آن. اوریگن می نویسد: «کلمه خدا» فردیت خاص خود را دارد، یعنی حیات مستقلی دارد; و بدین ترتیب از کلمه یا عقلی «که درون انسانهاست یعنی از کلمه یاعقلی که فردیتی مستقل از ما ندارد» ، تمیز داده خواهد شد. اوریگن می گوید: متون مقدس تعلیم می دهند که «پسر غیر از پدر است » یعنی: دارای وجودی مخصوص به خود است.
ترتولیان به نتیجه مشابهی رسیده بود، اگرچه دلایلش اندکی متفاوت است. او ماننداوریگن مدعی بود که این عنوان در متون مقدس نباید به تنهایی در نظر گرفته شود، هیچ عنوانی، چه کلمه، چه پسر و چه حکمت، نمی تواند به تنهایی یا با اتکا به خودش معناشود. متون مقدس همه جا از یک «قدرت » سخن به میان می آورند... گاه با نام حکمت، وگاه با عنوان کلمه; عناوین مختلفی که مکمل یکدیگرند. از این رو، ترتولیان در پاسخبه کسانی که گمان می کردند مزمور ۴۵ «قلبم کلمه نیکی را ذکر می کند» مستلزم تمایزبین خدا و «کلمه » اش نیست، عبارات دیگری را می آورد که در مورد مسیح به کار رفتهاند و از او به عنوان «پسر» یاد می کنند. اگر کسی ادعا کند که کلمه ای که توسط پدرگفته شده است نمی تواند با پدر فرقی داشته باشد، به نظر او پسر در مزمور ۲: ۷ «توپسر منی اینک من پدر تو شده ام » ، باید همان پدر باشد، ولی این حرف نامعقول است.
در یونانی و ratio در لاتین به یک اندازه دارای اهمیت است. او مدعی است که به

یک معنا می توان عقل در انسانها، و در نتیجه در خدا را چنین معنا کرد که برای خوددارای وجودی خاص است. ترتولیان توجه می دهد که بشر به شکل خدا و همانند او آفریده شده است.
تو در درون خود عقل داری... توجه کن که چگونه هنگامی که در درون خودبه وسیله عقل و در سکوت به تامل می پردازی، عین همان عمل (که در خدا رخ می دهد) درتو نیز پیدا می شود، اما در عین حال عقل توام با بیان (۱۹) در هر لحظه ای از اندیشهات و در هر دریافتی که از باطنت داری با توست; هر اندیشه ای که داری بیان است و هرخودآگاهی عقل است; تو ناچار باید آن را در ذهن به بیان آوری، و وقتی آن را می گویی همانند کسی که مشغول گفت وگو (۲۰) است دو گونه بیان را در کنار هم می یابی به عبارت دیگر، بیانی که در خود، همان عقلی را جای داده است که وقت فکر کردن به وسیله آن سخن می گویی، و بیانی که در سخنی که به وسیله آن فکر می کنی موجود است.
ترتولیان نکته ساده اما مهمی را متذکر می شود; ما انسانها خود را افراد منفرد و دارای خودآگاهی مخصوص به خود می دانیم، و از دریچه «نفس » بی نظیر و متمایز خودمان بهجهان می نگریم. با این وجود، این تجربه عام آدمیان است که در درون خویش دارای قدرتتعقل هستند; زیرا مخلوقاتی عاقل اند. تعقل همچنین طرفینی است; یعنی مستلزم پرسیدن،پاسخ مثبت یا منفی دادن، و پس و پیش شدن افکار است و این امور در حالی صورت میگیرند که کلمات، اندیشه ها و مفاهیم با یکدیگر درگیر می شوند، و همدیگر را به نقدمی کشند و یا تایید می کنند، بدون آن که کلمه ای بر زبان جاری شود. در تفکر، ما ازچیز دیگری در درون خویش مطلع می شویم. البته این چیز به اشکال بسیار گوناگونی کهبستگی به موضوع و هدف تفکر ما دارد، ظاهر می شود; خواه در درون خویش در حال فکرکردن باشیم یا با شخص دیگری گفت وگو کنیم. با این حال، این «دیگری » همیشه در قالبیکی از اشکال زیر ظاهر می شود: سؤال، بدیل فکر، شک، فرض مخالف، یا چیزی که آن «دیگری » را تکمیل می کند. خود اصطلاح «تامل » خبر می دهد که تفکر شکلی از گفت وگواست که در درون نفس اتفاق می افتد.
ترتولیان مدعی است که دیالکتیکی بودن تعقلآدمی، به معنای سخن گفتن از «شخص » دیگری در درون ما، امر معقولی است. «از این روبه یک معنا می توان گفت که شما در درون خود بیان دومی دارید که به وسیله آن درهنگام صحبت، فکر می کنید و هنگام تفکر، صحبت می کنید; یعنی این بیان غیر ( از شما) است.» ترتولیان گرچه کتاب حجیمی در مورد روح آدمی نگاشته است، اما دل مشغولی وی آننبود که حقیقتی را درباره روانشناسی انسان اظهار دارد، بلکه می خواست بین عقل انسانو ذات خدا، از آن حیث که خداست، تشبیهی صورت دهد. آدمیان به «صورت و مثال خدا» آفریده شده اند. اگر حقیقتا بتوان از «طرف یک گفتگو» و یا از وجود یک «شریک » درذهن آدمی سخن گفت، پس باید شکل بسیار کامل تر این امر در خدا تحقق داشته باشد; زیرابا اقتدار تمام، اعلام شده است که بشر به صورت خدا و شبیه او است، و حتی تنها آنگاهکه خدا ساکت است در درون خود، عقل و در (آن) عقل، بیان را داراست; پس نامعقول نیست که بگوییم خدا یک ذات تنها نیست.
پس من توانسته امبا تامل نتیجه بگیرم که حتیقبل از خلقت جهان، خدا تنها نبود; زیرا پیوسته در درون خود عقل، و در عقل، بیان راداشته و در کنار خود، دیگری را توسط عمل درونی خود، آفریده است.
خدا تنهانیست
عناوین حکمت، کلمه و پسر که در کتاب مقدس آمده اند، در ارتباط با شرح حال عیسی به روایت اناجیل، تفسیر شده اند. عهد جدید مسیح را در حکم انسان متولد شده اززن نشان می دهد که همچون دیگر کودکان زندگی کرد و بزرگ شد، در روستاها و شهرک های منطقه جلیل مردم را تعلیم داد و معجزه آورد، در اورشلیم به صلیب کشیده شد، و سه روزبعد از مردن، زندگی دوباره یافت. این وصف، همیشه بخشی از اندیشه و تجربه مسیحیت بوده است. از این رو، وقتی مسیحیان عباراتی چون «حکمت خدا» یا «کلمه خدا» را به کارمی بردند، یا می گفتند که در مسیح «کمال خدا به طور کامل سکنا گزید» به شخصی اشارهداشتند که علاوه بر واقعی و تاریخی بودن، موجودی الهی نیز هست; موجودی که درمصاحبتی نزدیک با خدا می زیست. اطلاعاتی که آنان در باره حکمت یا کلمه خدا داشتند،نه تنها از طریق کتاب مقدس بلکه همچنین توسط زندگی مسیح، یعنی آنچه در تاریخ رخداد، بر آنها روشن گردید. این عناوین مختلف مکمل هم بودند ولی باید در ارتباط بایکدیگر تفسیر شوند. با مطالعه ترجمه سبعینیه، می توان حکمت خدا را شناخت، اما بدونشناخت اولیه پسر در زندگی زمینی اش، از روی ترجمه سبعینیه او را نمی توان شناخت; آنچنان که ایرینیوس قدیس این مطلب را در پایان قرن دوم بیان کرد: «بر اساس طرحی که برای نجات در نظر گرفته شده است، یک پدر و یک پسر داریم
ایرینیوس اصطلاح «طرحنجات » (۲۱) را به کار می برد که برای خوانندگان جدید، معماگونه است; اما این عنوان برای فهم نظریه تثلیث در مسیحیت ضروری است. در الهیات مسیحی، عنوان «طرح نجات » به خود آشکارسازی منظم خدا (۲۲) در آفرینش و در تاریخ قوم اسرائیل، و عمدتا به زندگی،مرگ و دوباره زنده شدن مسیح اشاره دارد. از این رو، این اصطلاح مانند علامتیاختصاری است که به تجسد و وقایعی اشاره دارد که نتیجه نزول خدا در امور آدمیان یعنیدر تاریخ انجیلی است. این اصطلاح بیش از هر اصطلاح دیگری ویژگی های خاص مسیحیت، وبه قول ایگناتیوس اهل انطاکیه (اوایل قرن دوم) رنج و مرگ مسیح را در خود داشت: «اینک انجیل ویژگی خاصی دارد; آمدن منجی، پروردگار ما عیسی مسیح; رنج کشیدن و دوباره زنده شدن مسیح ».
مهمترین دلیل ترتولیان در برابر «مونارکیان ها» این استکه وقتی آنها مدعی محافظت از عقیده به خدای واحد می شوند، از طرح نجات یعنی تاریخ انجیلی غفلت می کنند. آنها نمی فهمند که، در عین این که باید تنها به خدای واحداعتقاد داشته باشند، باید در کنار اعتقاد به خدا، معتقد به طرح نجات او نیز باشند. به نظر او، و به نظر تمام متفکران اولیه مسیحی، اندیشیدن در مورد خدا، به خصوص درمورد حضور خدا در شخص مسیح، باید با تاریخ شروع شود. تعقل در مورد خدا در این زمان،با زمان قبل از آمدن مسیح می باید متفاوت باشد. توده مردم، یعنی کسانی که ترتولیان از روی تحقیر آنها را «مردم ساده » (۲۳) می نامد، این مطلب را نمی فهمند و از طرح نجات واهمه دارند.
مشکل مونارکیان ها این است که به مفاهیمی از خدا، که قبل ازآمدن مسیح شکل گرفته بود، سخت دلبسته بودند. البته، باید اذعان داشت که منتقدان مونارکیانیزم نیز دچار نوعی جمود الهیاتی بودند. آنها در موضوعات خاصی مثل: مفاهیم تغییر ناپذیری و فنا ناپذیری خدا، به مفاهیم قدیمی تر مربوط به الوهیت مبتلا بودند. برای مثال، اوریگن گفت که در نتیجه «نزول خدا در امور انسانی » یعنی طرح نجات، ماتوانسته ایم به روشنی، مفهوم حقیقی ذات خدا را بفهمیم; اما با این حال او در بیان آموخته های خود، مقوله های متعارف یونانی را به کار می برد مثل: خدا «زوال ناپذیر،بسیط، غیرمرکب و تجزیه ناپذیر است. ترتولیان متفکری است که دریافت که «طرح نجات » ،در مقایسه با مفاهیم اولیه مربوط به خدا به نقدی اساسی تر، بیش از آنچه معاصران ویانجام داده اند، نیازمندند. اما همه پذیرفته بودند که اندیشیدن در مورد خدا بایدباطرح نجات یعنی خود آشکارسازی منظم خدا در تاریخ شروع شود. گریگوری نیصی می نویسدکه «ذهن آدمی تنها می تواند از خدا سخن بگوید که آن را از افعال خدا فراگرفته باشد» ; یعنی آثاری که در طرح نجات آشکار شده است. طرح نجات، موتور محرک تفکر تثلیثی است.
میزان اهمیت «طرح نجات » را در وادار کردن مسیحیان به بازبینی عقایدشان در موردخدا می توان از عبارات هیلاری پوئیترسی، (۲۴) الهیدان لاتینی قرن چهارم، فهمید. ویرا گاهی آتاناسیوس غرب نامیده اند. زیرا هیلاری مانند متفکر معاصرش، آتاناسیوس،بیشتر عمر خود یعنی تقریبا سراسر قرن چهارم را در دفاع از فرمان های شورای نیقیه (۳۲۵م) گذراند.(او حدود سال ۳۰۰ م. متولد و در سال ۳۶۷ فوت کرد.) او همچنین مفسرکتاب مقدس بود. ما از او تفسیری بر انجیل متی و تفسیری دیگر بر مزامیر (روی هم رفتهحدود پنجاه مزمور) در دست داریم. اما بزرگترین محصول او کتاب حجیم در باره تثلیثاست که در اوج مناقشه آریوسی نوشته شده است. هیلاری در این اثر، نه تنها نشان میدهد که بر استدلال های نویسندگان نخستین تسلط دارد، بلکه توانسته است آنها را بانوآوری های قابل توجهی باز نویسی کند. او می نویسد: «ما به عنوان معتقدان واقعی،نمی توانیم اظهار کنیم که خدا یکی است، اگر منظور ما از یکی بودن این باشد که اوتنهاست....». اگر خدا تک و تنهاست، در این صورت جایی برای کلمه او باقی نمی ماند. از سوی دیگر، اگر ما صرفا ادعا کنیم که پسر، خدای دومی است در کنار خدای متعال، دراین صورت ما انکار کرده ایم که خدا یکی است. هیلاری می گوید: ما باید تصدیق کنیم که «خدا یکی است اما تنها نیست ».
این که هیلاری این موضوع را به این شیوه مطرح میکرد مهم است. آریوس گفته بود: الوهیت پسر کامل نیست. برای مثال، کتاب مقدس پسر را «اولین مولود قبل از همه مخلوقات » نامید.(کولسیان ۱: ۱۵) در عبارت های دیگر (امثال۸: ۲۲) آمده است که باید او را به عنوان بلند مرتبه ترین موجود آفریده شده دانست. در پاسخ به این مطالب، آتاناسیوس و دیگر مدافعان عبارت شورای نیقیه (هم جوهر باپدر) سعی کردند با تاویل متون مورد مناقشه کتاب مقدس نشان دهند که مسیح کاملاخداست. سؤال مطرح شده از سوی پیروان آریوس درباره شان پسر بود، نه ذات خدا. البتههیلاری در دفاع از الوهیت کامل پسر، به دیگر متفکران نیقیه پیوست; اما در عبارتی کهکمی پیش از این آوردم، او با تبدیل کردن بحث به گفت وگویی در مورد ذات خدا، موضوعرا وارد گستره های جدیدی کرد.
استدلال او به شرح زیر است: اولین مسیحیان یهودی بودند و به همین جهت، هر روز دعای قدیمی یهود، یعنی شمع را می خواندند: «بشنو، ایاسرائیل! خداوند خدای تو یکی است ». سؤالی که از سوی هیلاری مطرح می شود این است کهدر این صورت از این اعتراف توماس (۲۵) : «پروردگار من و خدای من » (۲۶) چه بایدفهمید؟ چگونه توماس می توانست در مورد عیسی با این که «یک موجود انسانی » است، باتعبیر «خدای من » اظهار عقیده کند و در عین حال دعای شمع را بخواند؟ چگونه یک یهودیو حواری مؤمن می تواند فرمان الهی آمده در شمع را فراموش کند و ایمانی جدید راآشکار سازد که مسیح خداست، در حالی که می دانست که اصل زندگی اش منوط به اعتراف به یگانگی خدا بود؟ توماس بارها شنیده بود که عیسی چیزهایی می گفت، از قبیل: «من و پدریکی هستیم » و «تمام چیزهایی که پدر داراست، من هم دارم » ; نظیر آنچه از انجیلیوحنا می فهمیم.
آنچه در مورد استدلال هیلاری بسیار جالب است، این است کهاستدلال او به گونه ای بسیار حساب شده، مبتنی بر تاریخ است. او بیان می کند کهواقعیتی تاریخی یعنی «طرح نجات » موجب شده که شیوه سنتی درک خدا بازاندیشی شود. هیلاری ابتدای مسیحیت را در نظر دارد; زمانی که تمام مسیحیان، یهودیانی بودند کههنوز سنت های یهودی را رعایت می کردند. تفسیرهای او نشان می دهند که او خود این دغدغه را داشت که «من مطمئنم افراد زیادی، به خصوص وقتی نوشته های پولس قدیس را میخواندند، از خود می پرسیدند، چگونه پولس به عنوان یک مؤمن یهودی، که در سنت یهودیپرورش یافته و به آیین ها و دعاهای یهودی خو گرفته است و اساسی ترین عقیده درنظر اویکی بودن خدا بود، می توانست چنین بیان مبالغه آمیزی را در مورد مسیح به کار ببرد وگاه عباراتی را از قبیل آنچه می آید در تعارفات به کار گیرد که مسیح را با خداپیوند می زنند: «فیض پروردگارمان، عیسی مسیح، محبت خدا و همراهی روح القدس با همهشما باد» (۲ قرنتیان ۱۳: ۱۳.)
جواب هیلاری این است که همه چیز با برخاستن مسیح (میان مردگان) دگرگون شد، و توماس اولین کسی بود که ماهیت این تغییر را درک کرد. ازآن زمانی که عیسی بر انگیخته شد، توماس «تمام رازهای ایمان را به وسیله قدرترستاخیز مسیح درک کرد» ; زیرا «هیچ کس نمی تواند با قدرت خود از میان مردگانبرخاسته و دوباره حیات یابد مگر ذات خدا». توماس اینک در پرتو زنده شدن مسیح میتوانست شهادت دهد که مسیح خداست، «بدون این که وفاداری خود را به خدای یکتا از دستبدهد» ، زیرا او می دید که اظهار ایمانش نه «به رسمیت شناختن خدای دوم » بود نه «نادیده گرفتن وحدانیت ذات الهی » ; هیلاری می گوید: «رستاخیز مسیح به ما می آموزدکه خدا» و «خدایی تک » یا «تنها» (۲۷) نیست، با این وجود به ما نمی آموزد که دو خداوجود دارد.
از دید هیلاری، زنده شدن مسیح پایه ای است برای رد هر نظریه ای کهدر مورد خدا عمیقا تک گرا (۲۸) باشد. نمی توان در مورد اهمیت این استدلال در ظهورنظریه تثلیث مسیحی مبالغه کرد. طرح نجات نه تنها اهداف خدا برای بشریت را آشکار میکند بلکه حیات باطنی خدا را نیز ظاهر می سازد. به قول ولفهارت پننبرگ، الهیدانمعاصر، «خدا همان گونه که خود را ظاهر ساخته است، در الوهیت ازلی خود نیز وجوددارد». (۲۹) گرچه خدا غیر قابل وصف است و راه های رسیدن به او فراتر از فهم است،اما کتاب مقدس می آموزد که ما در مسیح نه تنها «صورت » خدا را می بینیم بلکه میتوانیم به درون خدا نیز بنگریم. در این خصوص، متن کولسیان ۱: ۱۹ بسیار جالب است: «پسندیده آمد که تمام کمال خدا در (مسیح) جای گیرد.» اوریگن با شجاعتی مخصوص به خود، این عبارت را این چنین معنا کرد: در نتیجه ظهور خدا در مسیح، ما «تماشاگران » «ژرفای خدا» می شویم.
بدین ترتیب، موجه است که هیلاری بگوید به وسیله برخاستنمسیح از قبر، حواریان چیزهایی در مورد خدا یاد گرفتند که قبل از «طرح نجات » روشننبود. او آنچه را که در گفت وگوهای مسیحیت آغازین در مورد تثلیث، پنهان بود آشکارمی سازد و استدلالی را که در تفکر مسیحیت آغازین در مورد خدا وجود داشت، بیان میکند. از امور تعیین کننده در مساله خود آشکارسازی خدا، برخاستن مسیح از مردگان بودکه در زندگی او رخ داد و رسالت او را تایید و تکمیل کرد. ارتباط منحصر به فرد مسیحبا خدا از طریق این رستاخیز آشکار می شد. به قول پولس قدیس، «با برخاستن از میانمردگان بی تردید معلوم شد که (مسیح)، از جهت روح قدوسیت، (۳۰) پسر خداست » (رومیان۱: ۳.)
نویسنده: رابرت - ویلکن
مترجم: الیاس - عارف زاده

باشگاه اندیشه